• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
    داستان کوتاه
    داستان 55 کلمه ای
    طرح فیلمنامه  
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ۸۸
  • مهر ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • مهر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • آبان ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
لینکـستان
  • تست روانشناسی رنگها
  • آلکساندر سولژنیتسین



داستانـ@‌‌‏ـای کــــــوتاه
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ و متعلق به نویسنده است.
یک بعلاوه یک برابر است با یک (داستان 55 کلمه ای)
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳٩۱/۱/٦

زنی که دخترش به دست مردی کشته شده بود به علت نداشتن پول کافی برای پرداخت نیمی از خونبها جهت صدور اجرای حکم قصاص ، نقشه‌ای کشید تا خودش نیز توسط همان مرد قاتل در حضور مردان دیگری به عنوان شاهد به قتل برسد به این امید که آقای قاضی دستور اعدام مجرم را صادر کند.

نظرات ()



آزادی ، برابری و برادری
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸۸/۱٢/۱۸

به مناسبت صدمین سالگرد هشت مارس ، روز جهانی زن .

 

از ترس صدای قدمهای مرد مزاحمی که در تاریکی شب پشت سرش با صدای باران مخلوط شده بود شروع به تند راه رفتن کرد . به کوچه که رسید صورت زخمی و کبودش را زیر چادر کشید . داخل خانه صدای مرد مثل همیشه بلند و طلبکار تو گوشش زنگ زد :
ـ اومدی ؟ میدونستم برمیگردی . اصلن قهر میکنی میری خونه ننت که چی بشه . من اگه میزنم ، طوری میزنم که جاش نمیمونه . خر که نیستم . شوهر اگه محکم بزنه جاش بمونه باید بره دیه بده . پدر و برادر اگه بزنن ، جاشم بمونه خیالی نیست . اون یارو چی میگفت تو تیلیویزون … اولیای دم . اونا اگه بزنن جاش بمونه عیب نداره . چون مال خودشونه . مال خودشون بیخ ریششون مونده بود که انداختنت به من فلکزده . بعد میگن فلانی تا شلوارش دو تا شد رفت یه زن دیگه گرفت . بابات با اون برادرت از خودم جنس میگیرن . معلومه که طرف منن .
زن که از روده درازی شوهرش فهمیده بود نشئه است خیالش کمی آسوده شد .  اشکهایش را با روسری پاک کرد . با اینکه دل خوشی از برادرش نداشت با بغض گفت :
ـ برادر اگه گوشت آدمو بخوره استخوناشو دور نمیریزه .
پس از اندکی سکوت صدای مرد دوباره بلند شد :
ـ استخون کیلو چنده . جلو سگ پرت کنی ازت قهر میکنه . تو همیشه بین من و برادرت فرق میذاری . کتکتم که بزنه بازم میگی اون از من بهتره .
زن که اشکش خشک شده بود جواب داد :
ـ تو و برادرم پیش من برابرین .
با کمی مکث و صدایی بلندتر ادامه داد :
ـ من از جفتتون متنفرم .
مرد خنده کوتاهی کرد و گفت :
ـ تو آزادی از هر کی دلت میخواد متنفر باشی .

نظرات ()



آگراندیسمان (طرح فیلمنامه)
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸۸/۱٢/۱۸

 تذکر ١ : این طرح فیلمنامه در بانک فیلمنامه خانه سینمای ایران ثبت شده و کلیه حقوق مادی و معنوی آن محفوظ و متعلق به نویسنده است .

تذکر ٢ : داستان این طرح فیلمنامه واقعی نیست و کلیه اشخاص و رویدادها تخیلی هستند .

 

رضا که دانشجوی رشته عکاسی است ، در حمام خانه‌یشان بوسیله یک دستگاه آگراندیسور که از دوستش قرض گرفته ، یک لابراتوار موقت عکاسی راه انداخته و در حال چاپ عکسهای سیاه و سفید و شخصی خود می‌باشد . مادر رضا که از علاقه مفرط رضا به عکاسی و عدم توجه او به مشکلات مالی خانواده و آینده خودش نگران و عصبانی است منتظر بیرون آمدن رضا از حمام است و دائم او را از بیرون صدا می‌زند ولی بالاخره طاقتش طاق می‌شود و علیرغم مخالفت رضا وارد حمام شده ، وسایل کار رضا را به هم ریخته و عکسهایش را پاره می‌کند و به رضا بد و بیراه میگوید . در این حین دستگاه آگراندیسور که نو و دارای قیمتی زیاد است به شدت آسیب می‌بیند. رضا از این اتفاق بسیار ناراحت می‌شود و از اینکه چگونه خسارت آگراندیسور دوستش را که خیلی به او سفارش آن را کرده بوده جبران کند، مستاصل می‌شود.

حمید ، دوست رضا و  دانشجوی رشته مهندسی صنایع است ، پدرش یک ماشین قسطی نو برایش خریده که با آن کار کند و هم قسط ماشین را بپردازد هم هزینه تحصیلات دانشگاهش را . حمید طی یک تصادف خیلی شدید که مقصر هم بوده به شدت به ماشینش آسیب رسیده و افسرده و ناامید جرئت به خانه رفتن را ندارد و برای پیدا کردن یک راه حل به خانه رضا که دوست صمیمی‌اش است می‌رود.آندو به یک پارک برای قدم زدن و صحبت کردن می‌روند و در آنجا راجع به مشکلاتشان با یکدیگر گفتگو می‌کنند. حمید به رضا پیشنهاد می‌دهد از هنر عکاسی خود در جهت بهبود اوضاع مالی خودش استفاده کند. به او می‌گوید با کمک یک دختر خیابانی می‌توانند مردهای متاهل و پولدار را به دام بیاندازند و با عکاسی و ضبط صدا مدارکی علیه آنها تهیه کنند و از آنها اخاذی کنند. رضا در ابتدا این پیشنهاد را نمی‌پذیرد ولی با اصرار حمید قبول می‌کند .

آنها با ماشین پدر حمید به خیابانها رفته و  برای پیدا کردن فرد مناسب برای به دام انداختن مردهای متاهل تلاش می‌کنند . زنان و دختران  زیادی را سوار ماشین می‌کنند و با آنها صحبت می‌کنند . ولی هر بار به دلیلی آنها را رد می‌کنند یا زنها پیشنهاد آنها را نمی‌پذیرند. رضا و حمید بر سر به توافق رسیدن یک انتخاب صحیح با هم بحث می‌کنند و هر کدام نظر خاص خود را دارند.

در انتها با زنی خیابانی به اسم میترا که به نظر مودب و تحصیل‌کرده می‌رسد آشنا می‌شوند و زن نیز پیشنهاد آنها را در قبال شریک شدن و دریافت یک سوم از درآمد حاصله می‌پذیرد. آنها به یک کافی‌شاپ میروند و راجع به این مسئله با یکدیگر صحبت می‌کنند . هر کدام نظر خود را می‌گوید . آنها یک صندوق امانت که هر سه‌شان اجازه استفاده از آن را دارند افتتاح می‌کنند . قرار می‌شود که عکسهای تهیه شده و نوارهای صدا ، پولهایی که بدست می‌آورند و سایر وسائل مورد نیازشان را در آن صندوق نگهداری کنند . همگی به این نتیجه می‌رسند که بهتر است میترا چهره خود را عوض کند و با چهره واقعی خود کار نکند . بنابراین از رنگ موی روشن و لنز آبی استفاده می‌کند .

آنها به دنبال پیاده کردن نقشه خود در خیابانها شروع به جستجو می‌کنند . میترا در خیابانهای بالای شهر در کمین ماشینهای مدل بالا می‌ایستد و رضا و حمید در ماشین منتظر هستند تا نقش خود را ایفا کنند. حمید رانندگی می‌کند و رضا مشغول عکاسی است.

در یکی از موارد میترا سوار بر یک ماشین مدل بالا شده و پس از کمی صحبت با راننده پولدار و جوان آن از طریق موبایل و طوری که راننده پولدار متوجه منظور او نشود به حمید زنگ می‌زند و می‌گوید که به خانه فرد پولدار می‌رود. طی ماجراهایی حمید و رضا آنها را تعقیب کرده و از آنها عکاسی می‌کنند. آنها حتی با دستاویزی وارد ساختمان شده و از میترا و مرد پولدار داخل ساختمان و خانه او نیز عکس تهیه می‌کنند. پس از چاپ عکسها ، یک نسخه از آنها را به همراه یک نوار صوتی در یک پاکت گذاشته و به آدرس محل کار مرد پولدار که با تعقیب او بدست آورده‌اند می‌فرستند. مرد پولدار از پرداخت پول به آنها طفره می‌رود و رضا و حمید و میترا طی یک تصمیم سه نفره مدارک را به دست همسر جوان مرد پولدار می‌رسانند . مورد بعدی آنها مردی میانسال ، ترسو و بازاری است. یک خانه مجردی برای خودش در شمال شهر در یک برج دارد . میترا او را به دام می‌اندازد و طی چند مرحله مدارک کافی علیه او فراهم می‌شود. آنها با ارسال مدارک به مرد میانسال او را قانع می‌کنند که پول مورد درخواست آنها را که ده میلیون تومان است پرداخت کند . مرد میانسال که خیلی از آبرویش می‌ترسد به توصیه آنها عمل کرده و از طریق یک پیک موتوری مبلغ مورد درخواست را به شکل چک مسافرتی داخل یک پاکت گذاشته و به آدرسی که گفته‌اند می‌فرستد . آنها پیک را تعقیب می‌کنند تا مطمئن شوند کسی تعقیبش نمی‌کند و به همراه او سر قرار می‌روند و پاکت پول را دریافت می‌کنند و نگاتیو و عکسهای اصل را برای مرد میانسال ارسال می‌کنند. حمید اصرار دارد که یک بار دیگر از او اخاذی کنند و بعد مدارک را تحویل بدهند ولی میترا و رضا به شدت مخالفت می‌کنند و سر این موضوع با یکدیگر جر و بحث می‌کنند.

در یکی از موارد ، هنگام به دام انداختن مردهای پولدار آنها به یک فرد با ظاهر مذهبی و جوان برخورد می‌کنند. ولی بعدا معلوم می‌شود که آن فرد میترا را به سفارش یک شخص دیگر سوار ماشین خودش کرده . میترا به مرور با فرد دوم طرح رفاقت ریخته و او را مجبور می‌کند که به بیرون از خانه بیاید و رضا و حمید از فرصت استفاده کرده و از آنها عکاسی می‌کنند. یک روز میترا باطری موبالیش تمام می‌شود و مجبور می‌شود که با تلفن خانه آن مرد به حمید زنگ بزند و می‌گوید به اندازه کافی از روابط خود با مرد که نماینده مجلس است مدرک جمع کرده است . چند ساعت بعد از این اتفاق مامورین امنیتی که تلفن آن خانه را تحت کنترل داشته‌اند به آنجا می‌روند و از میترا می‌خواهند که همدستانش را لو بدهد ولی میترا مقاومت می‌کند . مامورین میترا را ضرب و جرح می‌کنند و میترا قبول می‌کند که به دوستانش تلفن بزند و با آنها قرار بگذارد ولی در آخرین لحظه پشیمان شده و به آنها می‌گوید مدارک را از بین ببرند و فرار کنند. رضا و حمید چند روز بعد خبر مرگ میترا را در روزنامه‌ می‌خوانند .

نظرات ()



سقوط (داستان ۵۵ کلمه‌ای)
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٤/٧/۱٢

لابلای هیاهوی تکراری صدای پای عابرانی که شتابان خود را در یکی از صبحهای سرد و خاکستری زمستان به محل کارشان می‌رساندند، زمزمه غمناک و آهسته فلوتی زیر غرش سهمگین آواری بر سطح پیاده‌رو مدفون شد. پائین چند پله چهره نابینای مردی زمین‌خورده از درد به هم پیچید. هیاهوی صدای پای عابران همچنان ادامه داشت.

نظرات ()



خبرنگار (طرح فیلمنامه)
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٤/٥/۱٦

تذکر یک : داستان این فیلمنامه واقعی نیست و هرگونه تشابه بین آن و وقایع خارجی کاملا تصادفی می‌باشد .

تذکر دو : این طرح در بانک فیلمنامه ایران (خانه سینما ) به شماره ۱۲/۱۹-۸۰۷۲ به ثبت رسیده است و کلیه حقوق مادی و معنوی آن محفوظ و متعلق به نویسنده می‌باشد .

به مناسبت ۱۷ مرداد - روز خبرنگار

 رضا خبرنگار و نویسنده یک روزنامه اجتماعی ، سیاسی است و در دفتر روزنامه، به علت چاپ نشدن مقاله انتقادی‌اش، با سردبیر بحث و جدل میکند . عصبانی از دفتر سردبیر بیرون می‌آید و پشت میز کارش می نشیند. حمید که عکاس مجله و دوست رضا است برای خودش و رضا چای می‌آورد و سعی می‌کند که او را از ناراحتی دربیاورد. حمید راجع به رابطه رضا با دختری که تازه با او آشنا شده می‌پرسد و رضا جواب می‌دهد که رابطه‌اش را با او به هم زده است . هنگام غروب رضا از دفتر روزنامه خارج می‌شود و با اتوبوس به سمت خانه حرکت می‌کند . در اتوبوس متوجه نگاه دختری می‌شود که چهره‌اش به نظر او آشناست و به خاطر می‌آورد که یکی از همکلاسیهای دوران دانشگاه است . اتوبوس با یک ماشین مدل بالا که پلاک دولتی دارد تصادف می‌کند و مسافران مجبور به پیاده شدن از اتوبوس می‌شوند . رضا از این فرصت استفاده کرده و به سراغ دختر می‌رود. بعد از سلام و احوالپرسی دختر که رضوان نام دارد و رضا را شناخته شماره تلفن خود را به رضا می‌دهد و شماره او را نیز  می‌گیرد که بعداً با هم در تماس باشند. همان شب رضوان به رضا زنگ می‌زند و دلیل تماس خود را مفقود شدن شوهرخاله‌اش که مهندس معدن است بیان میکند . رضوان توضیح می‌دهد شوهرخاله‌اش به قصد ماموریت از خانه خارج شده ولی با تماسی که با شرکت آنها داشته‌اند گفته‌اند که وی مرخصی است و سابقا هم تلفنها و قرارهای مشکوکی داشته، به خاطر همین خانواده‌اش نگران او هستند. رضوان توضیح می‌دهد که فردی ناشناس که خود را دوست شوهرخاله معرفی کرده چند شب پیش زنگ زده و گفته حال شوهرخاله‌اش خوب است و نگرانش نباشند و به زودی به خانه برمی‌گردد ولی هنوز برنگشته و خاله‌اش نگران این موضوع است . رضا قول می‌دهد که در این رابطه به رضوان کمک کند. رضا با حمید تماس می‌گیرد وموضوع را با او در میان می‌گذارد و قرار می‌شود که حمید به اداره مخابرات برود و شماره تلفنی که دوست ناشناس مهندس معدن(شوهرخاله رضوان) از آنجا با خانه تماس گرفته را پیدا کند. حمید فردای آنروز به مخابرات رفته و با پرداخت رشوه لیست تماسهای چند شب قبل خانه مهندس معدن را می‌گیرد و با خود به دفتر روزنامه برده و به رضا می‌دهد. رضا پس از بررسی لیست و مشورت با رضوان شماره تلفن محلی که مهندس معدن از آنجا تماس گرفته را پیدا می‌کند و با آنجا تماس می گیرد و متوجه می‌شود که آنجا یک هتل در شهرستان است . رضا با آنجا تماس گرفته و موفق می‌شود با مهندس گفتگو ‌کند و نگرانی خانواده‌اش را به او گوشتزد می‌کند . مهندس معدن به علت به صدا درآمدن در اطاقش مکالمه را قطع می‌کند ولی خط را باز می‌گذارد و برای باز کردن در اطاق می‌رود. چند مرد با کت و شلوارهای تیره و ته ریش  وارد اطاق می‌شوند . یکی از مردهای کت پوش که قدش از بقیه بلندتر است و عینک نسبتا قوی بر چشم دارد مهندس را به خاطر مکالمه تلفنی‌اش به شدت مواخذه می‌کند و گوشی را برمیدارد و با رضا صحبت می‌کند و به رضا می‌گوید که اشتباه گرفته است و گوشی را قطع می‌کند. رضا به شدت به این موضوع مشکوک می‌شود . رضا به خاطر تلفنی که به مهندس معدن زده و او را به دردسر انداخته و به خاطر رضوان خودش را  مسئول هر اتفاقی که برای مهندس بیفتد می‌داند و به همین دلیل تصمیم می‌گیرد به هتل اقامت مهندس در شهرستان برود تا از موضوع سر دربیاورد . حمید نیز به همراه دوربین عکاسی و دستگاه ضبط صوت خبرنگاری‌اش همراه او می‌رود . آنها وقتی به هتل می‌رسند متوجه شرایط غیر عادی آنجا می‌شوند . آمبولانس و چند مامور نیروی انتظامی جلوی در هتل هستند . وقتی پرس و جو می‌کنند متوجه می‌شوند که مهندس معدن در اتاقش با زدن رگ دستش خودکشی کرده.  رضا مطمئن است که مهندس قصد خودکشی نداشته و او را به قتل رسانده‌اند . رضا به سختی و با رشوه دادن به چند نفر موفق می‌شود به اطاق مهندس سر بزند و چند عکس مخفیانه از محل حادثه و جسد بگیرد ولی با آمدن همان مرد قد بلند عینکی که قبلا به ملاقات مهندس معدن آمده بود و اینبار خود را مامور امنیتی معرفی می‌کند رضا را از اطاق بیرون می‌کنند . رضا و حمید در همان هتل اطاق می‌گیرند و شبانه به بیمارستانی که جسد مهندس به آنجا منتقل شده می‌روند و سعی می‌کنند از پزشکی که جسد را معاینه کرده اطاعاتی بدست بیاورند . آنها متوجه وجود جراحت و کبودی در بدن مهندس می‌شوند که به تازگی به وجود آمده . رضا تصاویری نیز از جسد و بیمارستان تهیه می‌کند . آنها با افسر کشیک کلانتری محل که به هتل اعزام شده بود نیز گفتگو می‌کنند. رضا و حمید به تهران بازمی‌گردند. خبری در روزنامه‌ها درج می‌شود مبنی بر اینکه در انفجاری در یک معدن سنگ آهن،  مسئولان معدن متوجه پیدا شدن رگه‌های غنی طلا در معدن شده‌اند . این خبر در تلویزیون و رادیو نیز منعکس می‌شود و باعث صعود ارزش سهام شرکت معدن سنگ آهن می‌شود ولی پس از چند روز اعلام می‌گردد که رگه‌های طلا عمق زیادی نداشته و فاقد ارزش اقتصادی می‌باشند و متعاقب این خبر ارزش سهام شرکت دوباره افت چشمگیری می‌کند. رضا با بررسی‌های بیشتر متوجه می‌شود که این معدن همان معدنی است که شوهرخاله رضوان در آن کار میکرده و مقام عالی‌رتبه‌ای هم در آن داشته و ظاهرا با کمک وی سنگهای طلا را از بیرون به آنجا منتقل کرده‌اند و برای اینکه تا چند روز دیگر که خبر در مطبوعات درج پیدا می‌کند به کسی حرفی نزند در یک هتل به طور محافظت شده از وی نگهداری می‌شده که با تلفنی که رضا به او زده موجب شده به وی شک کنند و سبب قتلش شده است. رضا  با پرداخت رشوه اطلاعات چند ماه گذشته سهامدارن شرکت معدن سنگ آهن را بدست می‌آورد و متوجه می‌شود که فردی قبل از صعود سهام مقدار بسیار زیادی از سهام ارزان شرکت را خریده و پس از هتل در شهرستان است . د. . این شرکت قرار گیرد:  برمی‌گردد. ت و سصعود ارزش سهام ، تمام سهم‌هایش را فروخته . رضا به خانه این فرد مراجعه می‌کند و با تعجب متوجه می‌شود این فرد راننده همان ماشین مدل بالایی است که چند روز قبل اتوبوس حامل وی با آن تصادف کرد. این فرد ادعا می‌کند که راننده مسئولین عالی رتبه دولتی است و این سهام در اصل مال خودش نیست و آنها را برای شخص دیگری خریداری کرده. راننده موضوع را با صاحب اصلی سهام در میان می‌گذارد. مامور عینکی از طریق مخابرات  متوجه می‌شود که تماسی که با مهندس معدن قبل از مرگش شده از دفتر روزنامه (محل کار رضا) بوده و با داشتن عکس و مشخصات رضا که از شناسنامه او در هتل تهیه کرده بود وی را شناسائی می‌کند . رضا گزارشی کامل همراه عکس و نوارهای مصاحبه و سایر اسناد تهیه می‌کند و آنها را برای چاپ به سردبیر می‌دهد ولی سردبیر دوباره از چاپ آنها خودداری می‌کند و اظهار می‌دارد که با وی تماس گرفته‌اند و اخطار داده‌اند که مطلبی نباید راجع به این موضوع در روزنامه آنها چاپ شود. رضا که از این موضوع خیلی دلخور شده از دفتر روزنامه بیرون می‌آید ولی بین راه متوجه می‌شود که در حال تعقیب شدن است . رضا به خانه رضوان زنگ می‌زند. آنها ساعت خود را با دقت ثانیه با یکدیگر تنظیم می‌کنند و قرار می‌گذارند سر یک زمان مشخص و دقیق در راهروی رستورانی یکدیگر را ملاقات کنند تا رضوان پرونده را از رضا بگیرد ویک سایت اینترنتی طراحی کرده و پرونده را به آن منتقل کند . رضا در حالیکه تعقیب می‌شود پرونده را در راهروی رستوران به رضوان رد می‌کند و پس از مدتی خودش دستگیر می‌شود. مامورین رضا را با چشمهای بسته به یک خانه می‌برند. آنجا مامور قد بلند عینکی با او گفتگو می‌کند و رضا را تهدید به مرگ می‌کند . ولی رضا حرفی نمی‌زند . در انتها وی را به حمام منتقل می‌کنند تا او را در وان حمام خفه کنند ولی رضا به آنها می‌گوید که کلیه اطلاعات به یک سایت اینترنتی منتقل شده و اگر رضا سر سالم از آن خانه به در نبرد اطلاعات در اختیار عموم گذاشته می‌شود. رضا برای اثبات ادعای خود به همراه مامورین به یک کافی‌نت شبانه‌روزی می‌روند . در بین راه از یک تلفن عمومی با رضوان تماس می‌گیرد تا آدرس و کلمه عبور سایت اینترنتی را بدست بیاورد . در کافی‌نت رضا وب‌سایت را به مامورین نشان می‌دهد. این اطاعات شامل عکس مامور عینکی که رضا مخفیانه از او گرفته بود هم می‌شود. مامور عینکی بوسیله موبایل خود با شخصی ناشناس که مشخص است شخصی عالی‌رتبه است تماس می‌گیرد و پس از مکالمه‌ای کوتاه و مشورت با او ، رضا  را با این قول که پرونده را از اینترنت پاک کند و با هیچ کس راجع به این ماجرا صحبت نکند، آزاد می‌کند. رضا هنگام طلوع آفتاب و با اتوبوس به خانه‌اش بازمی‌گردد.

نظرات ()



عاشورا
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٤/٥/۱٦

برخلاف روزهای دیگه اتوبوس فقط با چند تا مسافر راه افتاد. خیابونا حسابی خلوت بود. طبق معمول هر سال داشتم می‌رفتم خونه عمه کلثوم . عمه بابامه ولی ما هم بهش می‌گیم عمه . ظهر عاشورا قیمه نذری میده. مامانم اینا شب قبل رفته بودند برای کمک ولی من درس داشتم و خونه مونده بودم. شب عاشورا خونه عمه کلثوم خیلی خوش می‌گذره. کلی سیب‌زمینی سرخ کرده گیر آدم میاد، همه سال یه طرف ، شب عاشورا  یه طرف ، آنقدر سیب‌زمینی سرخ کرده هست که دیگه حال آدم ازش به هم می‌خوره . چند تا از دخترای فامیل هم هر سال میان برای کمک . توشون یه ابرو کمونی هست که دلم ضعف میره وقتی نگاش می‌کنم . انقدر ناز داره که نگو. اسمش طنازه . من اگه شانس بیارم فقط عاشورا می‌تونم این طناز خانوم رو ببینم. بنابراین اگه سرم بره روز عاشورا خودمو میرسونم خونه عمه کلثوم تا از ثواب اونروز محروم نشم. خونه عمه تو یکی از محله‌های سمت میدون تجریشه. گرچه مسیر سربالا بود ولی اتوبوس هم به طرز عجیبی یواش راه می‌رفت. انگار راننده اصلا گاز نمی‌داد. یه پسر جوون با سبیل داگلاسی و ریش تراشیده که چشمای خماری داشت اتوبوس رو می‌روند. از بین مسافرا یه نفر که هیکل درشتی داشت اولین کسی بود که صداش دراومد. " آقا گاز بده ، چرا انقدر یواش می‌ری ، کار داریم ". یه پیرمرد مومن که جای مهر رو پیشونیش چاله انداخته بود به هیکلیه ملحق شد و گفت : " راست میگه ، چقدر داری یواش میری ، اتوبوس هم که سبکه پس چرا تندتر نمی‌ری. عاشورا تاسوعا وقت تنبل بازی نیست ، مردم کار دارن جوون". راننده چشمهای خسته و خمارش و بازتر کرد و گفت : " بابا خرابه ، من دارم گاز میدم ، خودم هم بدم نمیاد زودتر برسم ولی خرابه ، از این تندتر نمی‌تونم برم".  صندلی پشتی پیرمرد مومن یه پدر و پسر نشسته بودند. پسره که حدودا چهارده ساله و عینکی بود رو کرد به پدرش و ازش پرسید : " بابا ، چرا می‌گن عاشورا تاسوعا ، من تو درس عربی خوندم که عاشورا یعنی ده و تاسوعا هم یعنی نه ، پس چرا اول میگن عاشورا بعد میگن تاسوعا ؟". پدر پسره کمی فکر کرد و با گیجی جواب داد : " راستش نمی‌دونم ، حتما یه دلیلی داره دیگه ". پیرمرد مومن صدایی صاف کرد و در حالیکه به طرف پدر و پسر رو بر می‌گردوند توضیح داد : " از بس که واقعه عاشورا عظیم بوده ، به خاطر همین اول می‌گن عاشورا بعد می‌گن تاسوعا ". پسر عینکی که مشخص بود از این جواب راضی نشده گفت : " ولی از نظر منطقی اول باید تاسوعا وجود داشته باشه ، عاشورا هر چقدر هم که مهم باشه نمی‌تونه قبل از تاسوعا اتفاق بیفته ". پیرمرد که عصبانی شده بود بدون ملاحظه گفت : " منطق غلط کرده بخواد تو کار خدا دخالت کنه ، منطقی یعنی چی ، هزار و چهارصد ساله که میگن عاشورا تاسوعا بعد توی یه لا قبا اومدی میگی تاسوعا عاشورا ". بابای پسره که از خود پسره بیشتر ترسیده بود آب دهانی قورت داد و با لکنت گفت : "‌ حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید حاج آقا ، بچه است ، نمی‌فهمه ". هیکلیه رو کرد به بقیه و گفت : " مثل اینکه این بابا معتاده ، تو نمیری نعشه است این بشر " بعد با صدای بلندتری سر راننده داد زد : "‌ آقا یه خورده رو اون پدال گازت فشار بیاری نمی‌میری  که ". راننده اتوبوس حس و حال جواب دادن نداشت و با همان سرعت قبلی به رفتن ادامه داد. جوون هیکلی رو کرد به پیرمرد و گفت : " حاج آقا من بچه نظام‌آبادم ، هر سال همونجا با بقیه بچه‌های محل تو هیئت خودمون زنجیر می‌زنیم . امسال رفیق رفقا گیر دادن بهمون که بیا میدون تجریش ، خوش می‌گذره ، یعنی چطور بگم ، قراره امسال بریم امامزاده صالح با بقیه بچه‌ها تو دسته‌ها سینه بزنیم. من که خودم تاحالا ندیدم ولی شنیدم دخترهای بالاشهر عاشورا چادر سرشون می‌کنند و عقب دسته‌ها سینه می‌زنن . امسال داریم با بچه‌ها میریم ببینیم راست می‌گن یا نه ؟، من خواب مونده بودم . برام پیغام گذاشتن حتماً خودمو برسونم " . پیرمرد گفت : " من هم خودم هر سال میرم بازار ، یه چلوکبابی هست ظهر عاشورا نهار کباب میده به ملت ، کباباش خوردن داره ها ، من کباب زیاد برام خوب نیست ، چربی خون دارم ، ولی هر سال میرم کباب ظهر عاشورا رو برا تبرک هم که شده می‌خوردم . آدم می‌خواد انگشتاشم با اون کبابا گاز بزنه ، اما امسال یه نذری دارم ، منم می‌رم امامزاده صالح ، بالاخره گشنه نمی‌مونیم که ، اونجا هم یه غذای نذری بهمون میدن بخوریم ". هیکلیه گفت : " حاج آقا بهترشم میدن ، تجریشیا همشون بازارین ، امروز بهتون بد نمی‌گذره ایشاالله ، ما حاج‌ آقا از شما چه پنهون اهل آبکی مابکی هستیم ، ولی به اندازه می‌خوریم. هر شب که با بچه‌ها می‌ریم هیئت اول جمع می‌شیم یه جا نفری یه ته استکان میندازیم بالا بعد که حسابی داغ شدیم می‌ریم هیئت لخت می‌شیم آی سینه می‌زنیم ، امام حسین اونقدر بزرگواره که عذاداری مارو هم قبول داره. " پیرمرده که نمی‌خواست کم بیاره برگشت گفت : " آره آقا ، میگن گبر هم که باشی اگه باسه امام حسین عذاداری کنی قبوله ، ارمنیا برا امام حسین نذری می‌دن حاجت می‌گیرن ، شما که دیگه شیعه دوازده امامی هستین ". مردی که پسرش چند دقیقه پیش نزدیک بود کار دستش بده از گرم شدن بحث جرئتی به خودش داد و از پیرمرد پرسید : " ببخشید حاج آقا ، شما می‌دونید چرا سنی‌ها برای امام حسین عذاداری نمی‌کنند ؟". پیرمرد قیافه حق به جانبی گرفت و در حالیکه در اعماق ذهنش به دنبال بهترین پاسخ می‌گشت گفت : " سنی‌ها اگه مسلمون بودند که جاشون وسط جهنم نبود برادر من ، اونا اصلا امام رو قبول ندارند که بخوان براش عذاداری هم بکنند ." پسر عینکی که هنوز از رو نرفته بود گفت : " از یک میلیارد مسلمانی که رو زمین زندگی می‌کنند حدود هشتصد میلیونشون سنی هستند چطور میشه گفت که همه اونها اشتباه می‌کنند ولی ما شیعه‌ها درست می‌گیم ، تازه ما هم که از دوران صفویه به بعد شیعه شدیم وگرنه قبلش ما هم سنی بودیم ". پیرمرد که  از شدت عصبانیت کبود شده بود سر پسر عینکی هوار زد : " تو مثل اینکه تا یه کتک از من نخوری ول کن نیستی نه ، اگه بابات نمی‌تونه جلو دهنتو بگیره که کفر نگی خودم خفت می‌کنم ". بعد با همون عصبانیت رو کرد به پدرش که داشت ذهله ترک می‌شد و گفت : " نمی‌تونی جلو پسرتو بگیری پرت و پلا نگه ". پدر با شرم گفت : " حاج آقا والله زور خودمم بهش نمی‌رسه . بعضی وقتها یه سوالهایی ازم می‌پرسه که می‌مونم چی بهش جواب بدم". پیرمرد  گفت : " بزن تو دهنش که دیگه نپرسه " . پدر این دفعه با شرم کمتری جواب داد : " نمی‌شه حاج آقا ، دوره زمونه عوض شده ، نمیشه دهن جوونارو با کتک بست ، کلی خرجش کردم سواد یاد بگیره که زندگیش از من بهتر بشه ، نمی‌تونم به جای جواب سوالهایی که نمیتونم بهش بدم بزنم تو دهنش ". پیرمرد چشم‌غره‌ای رفت و گفت : " اگه تو نمی‌تونی من می‌تونم ، یه بار دیگه ازش صدا در بیاد من می‌دونم و اون ". پسر عینکی اومد اعتراض کنه که پدرش با چشم اشاره‌ای بهش کرد و ابرویی بالا انداخت  و لبشو گاز گرفت و گفت : " هیس ، بسه دیگه " . پسر عینکی نگاه عاقل اندر سفیهی به پیرمرد انداخت و روشو کرد به طرف پنجره و ساکت شد . پیرمرد که کوتاه اومده بود طوری که بقیه هم بشنوند گفت : "ما رو باش روز عاشورائی با چه  کسائی همسفر شدیم ، این یارو هم که انگار نذر کرده امروز مار و نرسونه تجریش ، آقا زودتر برو تا در هر چی تکیه است بسته نشده ".  راننده دوباره چشمای خمارش و باز کرد و گفت : " نترس  حاجی ، امروز گشنه نمی‌مونی ". جوون هیکلی که مدتی ساکت بود خطاب به بقیه گفت : " نه مثل اینکه این یارو تا کتک نخوره آدم نمیشه " بعد بلند شد که بره راننده رو کتک بزنه که بقیه جلوشو گرفتند . من خوشبختانه چند تا صندلی از بقیه عقبتر بودم فقط نگاه می‌کردم و خودمو تو بحثشون دخالت نمی‌دادم . من و چه به بحث شیعه و سنی ، من که هنوز درست نفهمیدم این دو تا فرقشون چیه ، غیر از اینکه امروز فهمیدم که سنی‌ها برا امام حسین عذاداری نمی‌کنند ، بچه‌های محل ما به عذاداری میگن غذاداری ، یعنی یه مشت آدم گشنه میرن یه جا غذا بخورند اگه هم عذایی باشه برای شکمشونه که می‌خوان از عذا درش بیارن . اگه جایی غذا نده محاله کسی بره اونجا سینه بزنه . اتوبوس بالاخره با هر جون کندنی بود رسید به تجریش . یارو هیکلیه که زور بدجوری تو بازوش گندیده بود آخرش طاقت نیاورد و راننده اتوبوس رو یخه کرد. راننده بدبخت هی بهش می‌گفت " بابا ، حالا که رسیدیم ، ول کن بزار بریم به کارمون برسیم " ولی هیکلیه ول کن معامله نبود. آخر یه چک زد زیر گوش راننده . اصلا به قیافه و هیکل راننده نمی‌یومد که بزن باشه . چند تا مشت حواله کرد تو صورت یارو هیکلیه . خون از دماغ و دهنش زد بیرون. دست آخر کار به کلانتری کشید . از قضا منم به عنوان شاهد باهاشون رفتم. وقتی رفتم تو کلانتری اولش فکر کردم یه دسته اومده اونجا سینه‌زنی . هفت هشت ده تایی زنجیرزن سیاه‌پوش که لباس زنجیر زنی تنشون بود و جای یه پنج انگشت گلی جلو و پشت پیرهنشون نقش بسته بود با هم درگیر شده بودند و کارشون به کلانتری کشیده شده بود . ظاهرا سر اینکه کی باید بره زیر علم دعواشون شده بود. به جای اینکه زنجیر به شونه‌هاشون بزنند زنجیر زده بودند به صورت همدیگه و آش و لاش شده بودند. هیکلیه رضایت نداد و راننده اتوبوس مهمون کلانتری شد . تو کلانتری فهمیدم که راننده اتوبوسه شبها میرفته تو هیئتشون دیگ می‌شسته ، به خاطر همین خوابش میومد و چشمهاش می‌رفت رو هم که ما فکر کرده بودیم معتاده . از کلانتری که بیرون اومدم رفتم سمت خونه عمه کلثوم. نزدیک ظهر شده بود و دسته‌ها ریخته بودند بیرون. آخرش مجبور شدم خودمو بند کنم به ته یه دسته و با اون برم سمت خونه عمه . ته دسته که زنها و بچه‌ها راه میومدند، روم نشد اونجا بمونم. خودمو رسوندم وسط دسته . اونجا هم نمی‌شد عاطل و باطل راه رفت، شروع کردم به سینه زدن که یه از خدا بی‌خبر یه زنجیر داد دستم . چشمتون روز بد نبینه . تا رسیدم خونه حسابی زنجیری شدم. یکی از فامیلا منو تو اون وضعیت دیده بود و برای همه تعریف کرده بود که منو تو دسته عذاداری دیده . مادرم فکر می‌کرد من خجالت کشیدم به بقیه بگم ، یواشکی رفتم زنجیر زنی. من هم به کسی چیزی نگفتم گذاشتم همه فکر کنند رفته بودم عذاداری . طناز برام سیب‌زمینی نگه داشته بود. از وقتی که فهمیده بود منو تو دسته عذاداری دیدند هوامو خیلی بیشتر داشت . من هم تا تونستم از موقعیت استفاده کردم. یه دل سیر سیب‌زمینی سرخ کرده خوردم و کلی هم با طناز خانم دل دادم و قلوه گرفتم. اون سال عاشورا از همه سالهای دیگه بیشتر به من خوش گذشت .

مرداد ۱۳۸۴

نظرات ()



رذل و پست
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸۳/۱٠/٢٢

روی پایش بند نبود. سه روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بود. به سختی وزن سبک خود را تحمل می‌کرد. نای قدم برداشتن نداشت . پوتینهای پاره‌اش که چند نمره از پایش بزرگتر بودند را روی زمین می‌کشید . گونی‌ای به رنگ لباسهای مندرس و پوست چروکیده‌اش بر دوشت داشت. نزدیک کپه‌ زباله‌ای رسید و مثل کفتاری پیر و خسته بالای سرش مکث کرد. سرش گیج رفت ، دستش را به تیر چراغ برق نزدیک خود گرفت تا به زمین نیفتد. با چشمان قی گرفته و بی‌خواب خود لابلای آشغال‌ها را کاوش ‌کرد بلکه چیز به درد بخوری که قابل خوردن باشد پیدا کند. تصمیم گرفت نشسته به کارش ادامه دهد ولی لرزشی شدید در پاهایش او را از این کار منصرف کرد. احساس کرد اگر روی زمین بنشیند دیگر توان آنرا ندارد که از جا برخیزد و همانجا کنار زباله‌ها از گرسنگی جان می‌دهد. از پیدا کردن غذا از لابلای زباله‌ها منصرف شد و به راهش ادامه داد. اهل گدائی نبود. قبلا چند بار آنرا تجربه کرده بود ولی با سر و وضعی که داشت کسی دلش به حال او نمی‌سوخت و خوب می‌دانست که وقت تلف کردن است. زیاد از زباله‌ها دور نشده بود که چشمانش سیاهی رفت. طی سالیان طولانی زندگی در خیابان یاد گرفته بود که راه رفتن از کنار دیوار امن‌تر از جاهای دیگر است. کیسه نیمه خالی روی دوشش را رها کرد و هر دو دستش را به دیوار گرفت. مردم گاه و بی‌گاه در پیاده رو در حال رفت و آمد بودند . به ندرت کسی به او نگاه می‌کرد و هرگز اتفاق نیفتاده بود که کسی برود حال او را جویا شود و یا اینکه بپرسد مشکلش چیست و آیا به کمک احتیاج دارد یا نه. او هم یاد گرفته بود که از کسی کمک نخواهد. سیاهی جلوی چشمانش که برطرف شد یادش افتاد که کیسه‌اش افتاده است. حتی برای نگاه کردن به آن برنگشت و تلو تلو خوران از کنار دیوار به راهش ادامه داد. از دور تصویر محو گدائی نشسته در کنار دیوار نظرش را جلب کرد. احساس ‌کرد اگر دستش را از دیوار رها کند تا از کنار آن گدا رد شود حتما به زمین خواهد خورد. قبلا در آرزوی دریافت کمک دیگران یک بار خودش را بی‌هوش وسط خیابان رها کرده بود ولی از کمک خبری نشده بود. آندفعه هم اگر یک گروه آسفالت کار سر نرسیده بودند احتمالا آخرین روز زندگی‌اش را همانجا روی زمین به پایان رسانده بود . در این افکار غوطه‌ور بود که متوجه شد مانع سر راهش مردی کور و چاق است. عینک دودی بزرگ و تیره‌ای به چشم داشت . یک کت قهوه‌ای چرک تنش بود که در یک جیبش دسته‌ای فال حافظ و در جیب دیگرش مقداری نان لواش تا شده در یک کیسه قرار داشت. با هر دو دستش دسته‌ای از پاکت فال حافظ را محکم گرفته بود. تکه مقوائی روبری خود گذاشته بود و مقداری پول خرد و چند عدد اسکناس زیر آنها تلمبار شده بود. مرد ولگرد با چشمان نیمه بازش نگاهی به اطراف کرد و متوجه خلوتی آن اطراف شد و تصمیم خود را گرفت. می‌خواست پولها را از جلوی مرد کور بردارد و بزند به چاک. گرچه زیاد نبود ولی با همان مقدار کم می‌توانست یک کنسرو لوبیا و چند تا نان بخرد و مدتی دوام بیاورد. بعدش هم با جمع کردن کاغذ و پلاستیک بالاخره گلیم خودش را از آب بیرون می‌کشید. مهم آن لحظه بود که جنازه‌اش روی زمین پهن نشود. در این افکار غوطه‌ور بود که خود را روبروی مرد کور دید. تمام توانش را بسیج کرد ، دولا شد و با خیال راحت به آرامی شروع به جمع کردن اسکناسها کرد. سومین اسکناس را برنداشته بود که مرد کور با دست قدرمتندش مچش را محکم گرفت. خشکش زده بود. نتوانست هیچ واکنشی نشان دهد. فرصتی برای فرار نبود. باورش نمی‌شد که مرد کور آنقدر سریع و دقیق واکنش نشان دهد. مرد کور با دست دیگرش عینک دودی اش را بالا زد و با چشمان درشتش با عصبانیت به مرد ولگرد نگاه کرد. بعد از مکثی کوتاه به او گفت : " خجالت نمی‌کشی از یک آدم کور دزدی می‌کنی مرتیکه. خیلی باید رذل باشی که همچین کاری بتونی بکنی ". مرد ولگرد که هاج و واج مانده بود با تعجب جواب داد : " تو که کور نیستی. تو که از من دزدتری با این هیکل چاقت لم دادی گوشه خیابون از مردم پول مفت می‌گیری . گیریم که من آدم رذلی باشم. ولی تو هم آدم پستی هستی که داری با دروغ از مردم پول می‌گیری. به هر کی دست دراز کردم روشو ازم برگردوند. سه روزه هیچ چی نخوردم ، دارم از گشنگی می‌میرم. چکار باید می‌کردم". مرد کور در حالیکه دست مرد ولگرد را رها می‌کرد گفت : " خب مثل آدم ازم می‌خواستی خودم بهت می‌دادم". مرد ولگرد که روی زمین چمباتمه زده بود پوزخندی زد و جواب داد : " آره جون خودت ، اونایی که چشم دارن حال و روز منو می‌بینن یه تف کف دست من ننداختند ، تو که دیگه مثلا کور هم بودی ، تا قیامت هم که برات روضه می‌خوندم یه قطره اشک از چشمای کورت در نمیومد". مرد کور که کم کم داشت دلش برای مرد ولگرد می‌سوخت گفت : " حالا فکر کردی من خیلی خوشبختم؟ تا حالا دنبال کار نگشتم؟ دست گدائی جلو این و اون دراز نکردم. منم از این بدبختیها زیاد کشیدم. این مردم تا وقتی که بهشون راست بگی و ازشون خواهش کنی محل سگ هم بهت نمی‌زارن. یا باید بهشون دروغ بگی تا چیزی رو باور کنن ، یا ازشون دزدی کرد که حالیشون نشه از کجا خوردن. وگرنه کسی داوطلب نمی‌شه به آدمایی مثل من و تو کمک کنه. نه من پستم نه تو رذلی . رذل و پست این مردم هستند که بی‌تفاوت از کنار من و تو رد می‌شن و از خودشون سوال نمی‌کنند که گناه من و تو چیه که به این روز افتادیم... حالا اونطوری جلو من وا نرو . بیا بشین این طرف ، من یه خورده خوراکی دارم. از فردا با هم کار می‌کنیم. منم خسته شدم از بس یه گوشه نشستم. وزنم زیاد شده ، بد نیست یه مدت هم راه برم". مرد ولگرد خودش را بغل دست مرد کور رساند و کمی از نان و پنیر او را گرفت و شروع کرد به خوردن . از فردای آنروز مردم دیگر مرد چاق و کوری که کنار خیابان فال حافظ می‌فروخت را ندیدند. در عوض به دو مرد کور چاق و لاغر برخورد می‌کردند که دست در دست یکدیگر در حال قدم زدن و فال حافظ فروختن بودند. مرد چاق فالها را نگه می‌داشت و مرد لاغر یک کاسه برای جمع‌آوری پول . هر دو عینکهای دودی بزرگی به چشم داشتند. مرد لاغر دست آزادش را به دور بازوی مرد چاق که عصای سفیدی را به زمین نوک می‌زد حلقه کرده بود.

دیماه ۱۳۸۳

نظرات ()



کارگر خانوم
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸۳/٩/٥

کارگران از کارخانه بیرون آمده بودند . توده‌هایی از جمعیت که از سرمای عصر پائیز به هم پیچیده بودند، کپه کپه منتظر آمدن سرویس‌ بودند. در کنار یکی از این کپه‌ها توده‌ای سیاه رنگ از دور دیده می‌شد. هر چه قدر که بیشتر به این توده نزدیک می‌شدی صدای زمزمه و خنده‌های یواشکی از زیر چادر بلندتر شنیده می‌شد. در بین زنان کارگری که عصر آنروز منتظر آمدن سرویس بودند ، زنی لاغر دیده می‌شد. حدودا پنجاه ساله بود و صورتی لاغر و تکیده داشت. چشمان ریزش در دو کاسه عمیق کبود سوسو می‌زد . با تمام خستگی حاصل از یک روز کار مشغول صحبت با زنان اطراف خود بود. هر حرفی را با کمی شوخی مخلوط می‌کرد تا بقیه را بخنداند و اولین کسی بود که به خودش می‌خندید. دهانش که باز می‌شد دندانهای زرد و پوسیده‌اش که جای تعداد زیادی از آنها خالی بود دیده می‌شد. سرویس آنها که یک مینی‌بوس بود آمد و او زنها را رهبری کرد که حتما قبل از مردها وارد ماشین شوند. یکی از زنها گفت : "کارگر خانم پرچمو بگیر دستت ما پشت سرت هستیم". کارگر خانم روی پله مینی‌‌بوس ایستاد و رو به بقیه زنها با لودگی گفت : " همه به دنبال من " و باز یکی از آن خنده‌های کذایی‌اش را سر داد . طبق عادت هر روز به همراه سایر زنها در انتهای مینی‌بوس جاگیر شدند. یکی از زنها گفت : " کارگر خانم، خوب همیشه عقب ماشینو برای ما نگه میداری، اگه تو نبودی ما زورمون به این مردا نمی‌رسید". کارگر خانم که قیافه حق به جانبی گرفته بود و خودش را لوس می‌کرد گفت : " من به کسی نگفتم تو هم بکسی نگو این جزو قوانین کارخونه‌ است که زنها بیان عقب بشینن، از بس که ما زنا خوشگلیم " . بعد چشمکی زد و دوباره ریسه رفت. وقتی که می‌خندید قیافه زشت‌تری پیدا می‌کرد. خطاب به یکی از زنها که ساکت و با گردنی افتاده مشغول فکر کردن بود گفت : " اقدس خانم چی شده ، بیا بیرون بابا انقده نرو تو خودت، درست میشه ، یا خودش میاد یا خبر مرگش با نامه میاد ". این دفعه همراه خودش بقیه هم زدند زیر خنده . اقدس خانم لبخند محوی زد و خیلی زود دوباره به فکر فرو رفت. از صندلی‌های جلو صدای کلفت و بم یکی از مردها به هوا رفت : " کارگر خانم اینقدر شلوغ نکن بزار خیر سرمون یه چرت بزنیم ". کارگر خانم بدون هیچ ترس و واهمه‌ای با صدای بلند جواب داد : " آقا اسدالله یه عمر چرت زدی بست نشد، چشماتو وا کن ببین دور و برت چه خبره مرد ". آقا اسدالله که می‌دونست از پس کارگر خانم بر نمی‌آید گفت: " اگه خبری هم باشه تو اونقدر شلوغ می‌کنی که آدم حالیش نمی‌شه چه خبره " . حرفش که تمام شد پلکهای سنگینش آرام آرام پائین آمدند و دوباره شروع به چرت زدن کرد. دو تا از زنها داشتند زیر گوش هم پچ پچ می‌کردند . حرفشان که تمام شد یکی از آنها رو کرد به کارگر خانم و پرسید :
" کارگر خانم ، ببخشیدا ، این خانم جوون که بغل دست منه تازه اومده کارخونه شما رو خوب نمی‌شناسه . از من میپرسه چرا به شما می‌گن کارگر خانم. دوست ندارم پشت سرت حرف بزنم . خودت براش تعریف کن که چرا اسمت کارگر خانومه ". کارگر خانم جواب داد : " نمردیم و یکی هم حال ما رو پرسید. دختر پاشو بیا این عقب تا برات بگم چرا منو کارگر خانم صدا می‌زنن . پاشو بیا خجالت نکش . مگه با تو نیستم. پاشو بیا ده ". بعد رو کرد به زن بغل دستی‌اش و گفت : " پاشو جاتو با اون دخترخانم عوض کن " . دختر جوان با خجالت رفت بغل دست کارگر خانم نشست . کارگر خانم برای اولین بار از موقعی که سوار ماشین شده بود ساکت شد و به فکر فرو رفت. نگاهش را به نقطه‌ای نامعلوم در دوردست دوخت . به خودش که آمد آهی از ته دل کشید و شروع کرد به تعریف کردن. " تو یکی از روستاهای گلپایگان به دنیا اومدم. دست راست و چپم رو تشخیص نمی‌دادم که شوهرم دادند. چهارده سالم بود. دست راست و چپم و که شناختم طلاقم دادند . بچم نمی‌شد. بهتر ، من تو اون سن و سال خودم بچه بودم . کی حوصله ونگ ونگ بچه رو داشت . تو روستا انگشت نما شده بودم. دخترا از دستم فرار می‌کردند. می‌گفتند بد شگونم. پدر ، مادر خدابیامرزم فرستادنم تهران پیش یکی از اقوام دور . از همون موقع بود که شروع کردم کار کردن. شونزده سالم بود. کلفتی خونه می‌کردم ، رختای مردم رو می‌شستم. خلاصه سرتو درد نیارم. از خیاطی و آشپزی و سرایه‌داری گرفته تا کارگری تو کارخونه‌های مختلف انجام دادم. ولی هیچ وقت کارهای قرتی پرتی به تورم نخورد. تایپیستی ، منشی دکتری، چیزی . مطب دکتر تمیز کردم ولی منشی دکتر نشدم. تو یه خونه کلفت بودم که کار بنایی داشتند. من بدبخت رو گرفتن به کار. چادرمو بسته بودم به کمرم مصالح برای بنا می‌بردم. بیل می‌زدم . یکی از همسایه‌ها اومد خونه منو تو اون وضع دید بهم گفت کارگر خانوم خسته نباشی. من خندیدم گفتم سلامت باشی. این شد که اسم کارگر خانم تو اون محل روم موند . از اون به بعد این قصه را برای همه تعریف می‌کردم بقیه هم منو به همون اسم کارگر خانم صدا می‌زنند. یه عمره دارم نون بازوم رو می‌خورم. مرد به دنیا نیومدم ولی از مردونگی چیزی کم نگذاشتم. حالا فهمیدی چرا بهم میگم کارگر خانم؟ ". حرفش که تمام شد دوباره خنده بلندی سر داد. یکی از زنها  گفت : " کارگر خانم ماشاءالله چقدر می‌خندی ". کارگر خانم در جوابش گفت : " من گریه‌هامو قبلا کردم تموم شده . دیگه چشمام اشک نداره. به خاطر همین چه خوشحال باشم چه ناراحت باید بخندم ، چاره‌ای ندارم. فقط دندونای جلوم ریخته وقتی می‌خندم ترسناک میشم. بعضی‌ها میگن شبیه دیو میشم. یه بار رفته بودم عکس بگیرم عکاسه گفت خانم لبخند بزنید . نیشم که باز شد یارو زهره‌ترک شد. چشمهاشو بست ازم عکس گرفت. همسایه‌مون یکی از عکسهامو گرفته بزاره رو قندون بچه‌ش قند نخوره ". دوباره زد زیر خنده و بقیه هم همراهش خندیدند. یکی از زنها ازش پرسید : " کارگر خانم حالا کی می‌خوای بازنشسته بشی؟". کارگر خانم آهی کشید و گفت : " اتفاقا تو فکرش هستم . دیگه خسته شدم از این همه کار کردن. ده ساله که بیمه دارم. سنم هم بالاست ، خودمو بازنشسته می‌کنم. یه خورده پول پس از انداز کردم. برمی‌گردم گلپایگان یه اطاق می‌گیرم . آخر عمری می‌خوام یه خورده خستگی در کنم".
اقدس خانم ، همان زنی که ساکت و سردرگریبان بود، همراه کارگر خانم پیاده شد. سرویس که دور شد کارگر خانم پرسید : " اقدس خانم چرا اینجا پیاده شدی. خونه‌تونو عوض کردین ؟ ". اقدس خانم با شرم و اندوه سرش را بالا گرفت و گفت : " نه ، باهاتون کار داشتم کارگر خانم. یه مشکلی داشتم می‌خواستم ببینم می‌تونید بهم یه کمکی بکنید یا نه. می‌دونم خودتون مشکل دارین ، به خیلی‌ها رو زدم ولی عاجز موندم" . کمی مکث کرد تا واکنش کارگر خانم را ببیند. کارگر خانم با خنده گفت : " خب حالا چرا اینقدر آه و ناله می‌کنی ، بگو ببینم دردت چیه ؟". اقدس خانم با همان شرم قبلی جواب داد : " واسه دخترم خواستگار اومده ، همون که دانشجوئه. یارو سرش به تنش می‌ارزه. مال و منال داره. ولی نمی‌تونم دختره رو دست خالی بفرستمش بره، نمی‌شه . اگه بگیم هیچ چی جهاز نداره مادر پسره نمی‌زاره عروسی سر بگیره. می‌شناسمش . باید یه جهاز درست و حسابی باهاش بفرستم وگرنه نمی‌برنش. امشب قراره زنگ بزنن برای جواب". سرش را پائین انداخت و منتظر جواب کارگر خانم شد. کارگر خانم در فکر بود. تصمیم‌گیری بسیار دشواری بود. باید راجع به دسترنج یک عمر خود تصمیم می‌گرفت. اقدس خانم همچنان سر به زیر منتظر پاسخ بود. کارگر خانم طبق معمول خنده‌ای کرد، اما معلوم نبود خنده‌اش از سر شادی است یا از اندوه. به اقدس خانم گفت : " سرتو بگیر بالا دلم گرفت. دختر تو هم مثل دختر خودمه. من که بچه نداشتم ولی خیلی دلم می‌خواست یه دختر داشتم آخر عمری چراغ خونه‌ام میشد". اقدس خانم سرش را بالا گرفت و گفت : " کنیز شماست ". کارگر خانم ادامه داد : " پنج میلیونی پول جمع کردم. کار یه روز ، دو روز نبوده. یه عمر طول کشیده. همیشه دلم می‌خواست یه جور درست و حسابی خرجش کنم. اهل مکه و کربلا رفتن نیستم. با شب سه و شب هفت و شب چهل هم میونه‌ای ندارم. می‌خواستم برم گلپایگان ولی حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم اونجا دیگه به درد من نمی‌خوره. دق می‌کنم اگه برم. من بدون شماها می‌میرم. باور کن جمعه‌ها می‌میرم و زنده می‌شم تا صبح بشه پاشم بیام کارخونه. تک و تنها برم اونجایی که با نکبت انداختنم بیرون چی بشه . صدقه نیست . بهت قرض می‌دم. سود هم نمی‌خوام . خورد خورد بهم بده . هر وقت داشتی. اون که خوشبخت بشه انگار من خوشبخت شدم. بهش بگو تلافی بدبختیهای منم در بیاره . ولی این موضوع باید بین خودمون بمونه. نمی‌خوام وقتی چشمش تو چشمم می‌افته خجالت بکشه . کی حوصله بازنشسته‌گی رو داره. من بدون کار می‌میرم. تا زنده‌ام باید کار کنم .... ". اقدس خانم تو حرفش دوید و گفت :
" یه عمر ممنونتم. جبران می‌کنم ". کارگر خانم در حال خنده پرسید : " منم عروسی دعوتم دیگه ؟ " . اقدس خانم جواب داد : " بعله . مگه میشه شما نباشین. کارگر خانم خیالم راحت باشه دیگه . امشب باید جواب بدیم". کارگر خانم خیلی جدی گفت : " نترس من هیچ وقت زیر حرفم نزدم. برو دیگه دیرت می‌شه ". اقدس خانم با کارگر خانم روبوسی کرد و با خوشحالی از آنجا دور شد. کارگر خانم به فکر فرو رفت. روی پله دم در خانه نشست و دستهایش را زیر چانه‌ ستون کرد . یکی از همسایه‌ها در حال عبور از آنجا پرسید : " کارگر خانم خسته نباشی. چی شده ؟ پشت در موندی؟ ". کارگر خانم جواب داد : " نه در پشت من مونده " و دوباره یکی از آن خنده‌های بلندش را سر داد . همسایه به انتهای کوچه رسیده بود اما هنوز صدای خنده کارگر خانم را از دور می‌شنید.

نظرات ()



متولد ماه مهر
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸۳/٧/۱٥

 قبل از همه کارمندها وارد اطاق کارش شد . عمدا زود آمده بود که دور از چشم فضول سایرین کارش را انجام دهد . نه اینکه قصد انجام کار بدی داشت  ، دلش می‌خواست کسی به کارش کاری نداشته باشد و همکارانش معمولا چنین عادتی نداشتند و اگر موردی از کسی پیدا می‌کردند آنرا به گوش همه کارمندان اداره می‌رساندند . بلافاصله پشت میزش نشست و یک کاغذ و یک خودکار برداشت . دستش که بر روی کاغذ رفت مکث کرد . نگاهش را از روی کاغذ سفید برداشت و به سقف دوخت ، چشمانش را از پشت عینک ته‌استکانی‌اش تنگتر کرد و دستهایش را به پشت سرش گذاشت و شروع به فکر کردن کرد . لبخندی شیرین بر چهره‌اش نشست . تو فکر بود که دو نفر از همکارانش که دائم سر به سرش می‌گذاشتند و سر هر چیزی او را مسخره می‌کردند داخل شدند .

" به به ، آقای سعادت‌بخت ، سحر خیز شدید قربان ". نفر دوم که روزنامه‌ای زیر بغل داشت با اخم و تخم گفت :‌ " بازم مهر شد و مدرسه‌ها باز شد ، کلافه شدم تا رسیدم اداره " . آقای سعادت‌بخت که از به هم خوردن خلوتش خیلی دلخور بود پرسید : شما مگه با سرویس نمیاین ؟" همکار غرغرو جواب داد : " ای بابا ، آدم اگه بخواد با سرویس بیاد اداره که باید خودش هم سرویس بشه " . بعد به مزه‌ای که انداخته بود خنده بلندی سر داد . آقای سعادت‌بخت در طول روز خیلی منتظر ماند تنها بماند تا بتواند کارش را انجام دهد ولی نشد . پیش خودش فکر کرد که نباید وقت را تلف کند و تصمیم گرفت با احتیاط به کارش بپردازد. در حال نوشتن مطالبی بر روی کاغذ بود که یکی از دو همکار فضولش پرسید : " آقای سعادت‌بخت تو  داری چه کار می‌کنی  امروز ، مشقای عیدتو می‌نویسی . " در حین اینکه این کلمات را بیان می‌کرد از سر جایش بلند شد و رفت طرف میز آقای سعادت‌بخت . آقای سعادت‌بخت که غافلگیر شده بود مانده بود چکار کند . اگر کاغذ را مخفی می‌کرد قشقرق به پا می‌شد اگر هم آنرا نشان می‌داد شروع می‌کردند به تمسخر و خندیدن و پشت سرش صحفه  گذاشتن . چند تا هم برای مزه اضافه می‌کردند که موضوع جالبتر بشه . همکار فضول به زور کاغذ را از زیر دستش بیرون آورد و شروع به خواندن آن با صدای بلند کرد . یک لیست شماره‌گذاری شده نیم‌صفحه‌ای بود که بارها اصلاح شده بود و کلی خط خوردگی داشت .  " به به ، لیست خریده ؟ خانومت گفته بخری ، بزار ببینم چی داریم ، آب‌نبات چوبی ، کنسرو لوبیا ، بادکنک‌های رنگی ، جشن تولدی ، چیزیه ، نکنه تولد خودته ، سیگار وینستون ، یک بسته آدامس شیک ، فکر نکنم این لیست خرید خانومنت باشه . چون می‌دونم اگه بفهمه سیگار وینستون خریدی کله‌ات را میکنه ، تو هم که جرات کار یواشکی نداری . جریان آب نبات و بادکنک چیه ، تولد دخترته ؟ " آقای سعادت‌بخت که داشت کلافه می‌شد داشت فکر می‌کرد که چه دروغی جور بکنه که لو نره . برگشت گفت :‌ " بابا جون تولد بچه دوستمه ،  یه چیزهایی رو قراره من بخرم . سیگار هم برای خودش می‌خوام نه برای دخترش . خانومش هم مثل خانوم من نیست که باهاش سر یه نخ سیگار دعوا کنه . همکار فضول پرسید " کنسرو لوبیا مال کیه ، بچه یا بابای بچه " ، یادم میاد گفته بودی که خانومت از کنسرو متنفره و اجازه هم نمی‌ده کسی تو خونه سمتش بره " . بدجوری گیر کرده بود . ولی یه جواب چرت پیدا کرد و گفت : " اونم برای خانوم دوستم می‌خوام ، می‌خواد غذای جنوبی درست کنه، کنسرو لوبیا لازم داره ". همکار فضولش بدجوری شک کرده بود ولی بالاخره قانع شد و لیست را به آقای سعادت‌بخت پس داد . بعد ازش پرسید : " خانوم  بچه‌ها هم دعوتند دیگه ؟ " . آقای سعادت‌بخت جواب داد : " نه ، اونها رفتند لواسون خونه مادر خانومم اینها ، نیستند " همکار فضول نیشش از بناگوش باز شد و گفت :‌ " پس همون ، داری جولون می‌دی، چشم خانومت رو دور دیدی ، چی شده این دفعه تو رو با خودشون نبردند. باهات قهر کرده . " آقای سعادت‌بخت جواب داد :‌ " نه بابا ، سرما خورده بودم ، حالم خوب نبود باهاشون نرفتم " همکار فضول پرسید :‌ "‌ کی مریض بودی که الان اینقدر حالت خوبه ؟ ناکس خودتو به مریضی زدی بروی تولد آره " . کارمند دیگر که تا به حال ساکت مانده بود و فقط گوش داده بود گفت : " دیشب تو روزنامه نوشته بود کسانی که ماه مهر به دنیا میان خیلی دوست داشتنی هستند ، همه بهشون محبت می‌کنند . ما که شانس نیاوردیم ، شهریور به دنیا اومدیم ". آقای سعادت‌بخت گفت : " ای آقا ، بشنو و باور نکن ، خود من ماه مهر به دنیا اومدم ولی دریغ از یه ذره محبت که من دیده باشم تا حالا " . کارمند فضول گفت : " به به ، چرا زودتر نگفتی ، حالا چه روزی هست بگو برات کادو بخریم ". آقای سعادت‌بخت گفت : " همین روزهاست ، ولی تاریخ دقیقشو نمی‌گم که شرمنده‌ام نکنید ".

آقای سعادت‌بخت عصر که از اداره بیرون آمد به یک سوپرمارکت رفت. عمدا رفته بود یک محل غریبه که کسی او را نشناسد . شروع کرد به تکمیل لیست خرید. تقریبا همه چیزهایی که در لیست بود را از همان‌جا توانست پیدا کند . یک جعبه کوچک از صاحب مغازه گرفت و اجناس خریداری شده را داخل آن گذاشت و با خودش بیرون آورد . به یک محل نسبتا خلوت رفت و یک چسب پهن نواری از کیفش بیرون آورد و جعبه را محکم بسته بندی کرد. راه افتاد و به دنبال یک آژانس اتومبیل گشت . یکی را پیدا کرد و داخل شد. به رزروشن آژانس گفت که یک بسته دارد که میخواهد سه ساعت دیگر به یک آدرس بفرستد . رزروشن که مشکوک شده بود گفت : " ببخشید ما جعبه بسته بندی شده را نمی‌تونیم بفرستیم جایی . از کجا معلوم توش چی باشه ." آقای سعات‌بخت که سرخ شده بود گفت : " هیچی توش نیست ، یه مشت خرت و پرته برای یکی از دوستانم میفرستم . لازم داره . " رزروشن آژانس با پر رویی پرسید : " خب چرا خودتون نمی‌برین بهش بدین ، مگه با دوستتون مشکلی دارین ؟". آقای سعادت‌بخت کمی فکر کرد و گفت : " اگر مشکلی دارین من بسته را باز می‌کنم شما محتویات آنرا ببینید خیالتون راحت شه " بعد یک کلید از جیبش درآورد و چسبهای کارتون را پاره کرد و درب آنرا کاملا گشود که محتویات آن معلوم شود ، مطمئن بود که همه فکر می‌کنند دیوانه است . برای اینکه چیزی گفته باشد و کنجکاوی آدمهای آنجا را منحرف کرده باشد گفت : " تقریبا یک هدیه است . من با دوستم چند سالیه که قهر هستم . امروز تولدشه ، می‌خواستم به این بهانه باهاش آشتی کنم. این چیزهایی هم که می‌بینید شاید عجیب به نظر برسه ولی چون من و اون از بچه‌گی با هم بزرگ شدیم سعی کردم یه چیزهایی که از بچگی تا الان دوست داشته براش بخرم که خاطراتمون رو یادش بیارم. مثلا همین کنسرو لوبیا . اونقدر تو کوه با هم کنسرو لوبیا خوردیم که کنسرو لوبیا هر دوی ما را یاد خاطرات خوش دوران جوانی میندازه . حالا اگر مشکلی نیست من این بسته را چسب بزنم ، شما هم زحمت بکشید به آدرسی که بهتون میدم تا سه ساعت دیگه بفرستینش. " در حالی که سعی می‌کرد خونسرد باشد منتظر جواب رزروشن آژانس شد. رزوشن که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت : " باشه آقا ، از اولش هم مشکلی نبود ، ما هم مسئولیت داریم دیگه ، میدونید که میان جواز کسب و کارمون رو لغو می‌کنند. آدرس رو لطف کنید بی‌زحمت ". آقای سعادت‌بخت لبخندی عمیق چهره‌اش را پوشاند و دست کرد در جیبش و آدرسی که از قبل روی یک تکه کاغذ نوشته بود به رزروشن داد. بسته را دوباره چسب‌کاری کرد با مبلغ کرایه آژانس به رزروشن داد. تشکر کرد و آمد بیرون . با خوشحالی و فراق بال در خیابان به راه افتاد و به سمت خانه‌اش رفت . کسی در خانه منتظرش نبود . سالها بود که منتظر چنین لحظه‌ای بود . چند ساعت تنهائی . قبل از ازدواج که در خانواده پرجمعیت خود غوطه‌ور بود و بعد از ازدواج هم حتی یک روز هم تنها نبود. روز تولد دخترش تا صبح در بیمارستان بود و طی سه روزی که زنش در بیمارستان بستری بود از آنجا تکان نخورده بود. بعد از آن هم هیچ وقت نشده بود که زنش او را تنها گذاشته باشد . اهل مسافرت مجردی نبود ، زنش هم اجازه چنین کاری به او نمی‌داد. هر وقت هم خانه مادرش در لواسان می‌رفت آقای سعادت‌بخت هم حتما باید با آنها می‌رفت. اجازه مخالفت نداشت . از دیگران ، از مردم می‌ترسید. یا مسخره شده بود ، یا تحقیر شده بود ، یا از صداقتش سوء استفاده شده بود. فقط از خودش نمی‌ترسید . پیش خودش فکر می‌کرد که : " وقتی آدمها نمی‌توانند به حال هم سودمند باشند ،  وقتی به یکدیگر حسادت می‌کنند ، وقتی که احساسات یکدیگر را درک نمی‌کنند ، وقتی که فقط به هم زور می‌گویند و دیگری را تحقیر و مسخره می‌کنند وقتی در میان دیگران آدم احساس تنهایی و ترس میکنه پس تنهایی بهترین موهبته ". تو این فکرها بود که صدای زنگ خانه به گوش رسید. رفت دم آیفون و گوشی را برداشت... " کیه ، بله خودم هستم ، دست شما درد نکنه ، ببخشید من نمی‌تونم بیام بیرون لطف کنید برام بیارین بالا پشت در بزارین من بر میدارم . ممنون " . به در تکیه داد و منتظر شد . زیاد طول نکشید که صدای پا شنید ، یک نفر چند ضربه با پشت دست به در زد . با احتیاط لای در را باز کرد و از لای در گفت : " ببخشید من دارم صورتم را اصلاح می‌کنم ، بزارید پشت در برمی‌دارم " . منتظر شد تا صدای پا دور شد . در را باز کرد و با احتیاط اطراف را نگاه کرد و سریع بسته را به داخل خانه برد . خوشحالی و سرور از حرکاتش مشخص بود. به ساعت نگاهی انداخت و با خودش گفت : " باید عجله کنم ، زیاد وقت ندارم " یک سینی گرد استیل و چند بسته شمع قلمی تولد  با خودش آورد . چهل عدد از شمعها را شمرد . این کار را دوباره تکرار کرد که اشتباه نکرده باشد.  انتهای شمعها را داغ ‌کرد و روی سینی ‌چسباند . کارش که تمام شد شمعها را روشن کرد . چراغها را خاموش کرد و در تاریکی اطاق شروع به نگاه کردن به رقص نور شمعها کرد . لم داده بود روی زمین و با ولع به این صحنه نگاه می‌کرد . یاد تمام روزهای تولدی که کسی چیزی براش نخریده بود افتاد. یاد هدیه‌هایی که دوست داشت بگیره ولی هیچ وقت نگرفته بود. جعبه را باز کرد و اجناسی را که خریده بود بیرون آورد و کنار سینی چید . از موقعی که ازدواج کرده بود دیگه کوه نرفته بود و دیگه کنسرو لوبیا نخورده بود چون همسرش از کنسرو خوشش نمی‌آمد . باقی هدایا هم تقریبا چنین تاریخچه‌ای را با خود یدک می‌کشیدند. دلش نیامد شمعها را فوت کند . شمعها یکی یکی به انتها رسیدند و شعله‌های آنها در مذاب خودشان خفه شدند . آقای سعادت‌بخت چهل سالگی خود را در یک تنهائی پرهیاهو و در کنار خودش جشن گرفت.

نظرات ()



خر دماغ !
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸۳/۳/۸

صدای پچ پچ همه اطاق را پر کرده بود . چه غریبه و چه آشنا همه داشتند با نفر بغل دستییشان حرف میزدند . چند تا روزنامه و مجله روی میزها ولو بودند ولی انگار سالها کسی آنها را ورق نزده بود . خانم منشی به محض اینکه سرش خلوت میشد و کاری نداشت به یکی از دوستانش تلفن میزد و شروع میکرد با او صحبت کردن . غیر از یک نفر که دائم مشغول چشم چرانی بود ، بقیه خانم بودند . از دختر هجده ساله گرفته تا زن چهل ، پنجاه ساله میان آنها دیده میشد . و بلا استثناء همه آرایش داشتند . حتی آن چشم چران هم کمی با ابروهایش ور رفته بود و کلی ژل روی سرش خالی کرده بود . غیر از آرایش و دائم حرف زدن یک وجه مشترک دیگر هم بین آنها وجود داشت ، یا دارای بینیهای بزرگ و بد قواره بودند یا بینی عمل شده و چسب خوره یا باندپیچی شده داشتند . اما بین خانمها یک نفر بود که از این قاعده مستثنی بود . دختری نسبتا جوان و نسبتا زشت . پوست صورتش بعد از سالها جوش زدن مثل سطح کره ماه پر از پستی و بلندی شده بود و تقریبا رو به سرخی میزد . با اینکه به تازگی اصلاح و ابرو کرده بود ولی سبیل کم موئی پشت لبش دیده میشد . بینی اش بر خلاف بقیه نه باند پیچی شده بود و نه بزرگ . یک بینی متوسط که قسمت بالاییاش به اندازه کافی گود و منحنی بود . ولی رد پای یک عمل جراحی در نقاط مختلف آن مشخص بود . بزرگی نامتقارن نوک بینی و آثار شکستگی بین ابروها در اولین نگاه تو چشم میزد و با کمی دقت سایر نشانههای این عمل جراحی نیز پدیدار میشد . هر چند دقیقه یک بار ناخن به دندان میگرفت . تو دلش با خودش داشت حرف میزد و اگر کسی دقت میکرد میتوانست این موضوع را از حرکت چشمها و ابروهایش که مدام بالا و پائین میرفتند متوجه شود . قوز کرده بود و منتظر نوبتش نشسته بود . درب اطاق دکتر باز شد و یک زن میانسال چادری به همراه دختری جوان که هر دو بینی نوک تیز عقابی بلندی داشتند بیرون آمدند و خانم منشی به دختر قوز کرده یادآوری کرد که نوبت اوست .
آقای دکتر با چهرهای آرام و تبسم دائمی منتظر بیمار بعدی نشسته بود . بیمار سابق خود را به خاطر داشت ولی هرگز نام او را به ذهن نسپرده بود . تبسم دائمی خود را کمی غلیظتر کرد و با سر تکان دادن دختر را به داخل دعوت کرد . گاها پیش میآمد کسانی که بینییشان را عمل کرده بود و از کار او راضی بودند با دسته گل یا شیرینی به دیدنش میآمدند و از او تشکر میکردند و یا برای عمل بعدی مشاوره میگرفتند ولی چهره مضطرب و عصبی دختر ، بدون گل و جعبه شیرینی حکایت از داستانی دیگر داشت . دکتر با همان لحن آرام شروع به معاینه شفاهی دختر کرد .
_ حالتون چطوره ؟ بفرمائید خواهش میکنم .
به محض اینکه دختر روی صندلی جا گرفت دکتر پرسید : " مشکلتون چیه ؟ "
دختر با همان اضطراب و قوز قبلی بعد از اینکه آب دهانش را قورت داد رو به دکتر کرد و گفت :" آقای دکتر من میخواستم دماغمو دوباره عمل کنم . " دکتر کمی از تبسم دائمیاش کم کرد و پرسید : " چطور مگه ، از اندازهاش راضی نیستید . " دختر تصمیم گرفت همه چیز را برای دکتر تعریف کند و شروع کرد به صحبت کردن : " میدونید آقای دکتر ، من از عملی که کردم راضیام و مشکی هم ندارم ، منتها میخواستم اگه بشه دماغمو دوباره به حالت اولش برگدونید . همونطوری که اولش بود . " بعد نگران و با چهره ای شبیه یک علامت سوال منتظر واکنش دکتر نشست . آقای دکتر که دیگر از تبسم دائمی در صورتش خبری نبود با صدایی کمی بلندتر از قبل پرسید : " دارید با من شوخی میکنید یا اینکه سر به سر من میزارید ؟ " دختر با نگرانی و اضطراب قبلیاش که در حال بیشتر شدن بود جواب داد : " نه به خدا آقای دکتر ، من ... ، " دکتر صدایش را قطع کرد و پرسید : " پس لطفا بیشتر توضیح بدین . این اولین باره که کسی چنین تقاضائی از من داره . " دختر شروع کرد به توضیح دادن : " ببینید آقای دکتر ، من قبلا دماغ خیلی گندهای داشتم . از همون موقعی که بچه بودم این موضوع منو اذیت میکرد . دوستام ، بچههای فامیل ، تو مدرسه ، دبیرستان ، همیشه مورد تمسخر همه بودم . نمیدونم کی برای اولین بار به من گفت خردماغ ولی این اسم برای همیشه رو من موند . هر وقت هر کس میخواست اذیتم کنه یا حرصمو در بیاره بهم میگفت خردماغ . خیلی سال پیش بود که تصمیم گرفتم دماغمو عمل کنم . خانوادهام تو شرایطی نبودن که بتونن کمکم کنن . من بعد از دبیرستان رفتم سر کار تا پول عملم را خودم در بیارم . همه کار کردم . خیاطی ، ماشین نویسی ، فروشندگی ، الان هم یه جار دارم کار تایپی میکنم . از این همه سال کار کردن ، غیر از پول تو جیبی و خرج رخت و لباسم یه خط موبایل برام مونده با یه دماغ عمل کرده . خط موبایلم نمیدونم چه مرگشه یا همهاش در دسترس نیست یا اینکه همیشه شماره اشتباه روش میفته . حالا اون به جهنم . بعد از این همه سال که دماغم را عمل کردم فکر کردم به آرزوم رسیدم . اما مشکلم حل نشد . فامیل و بچههای محلهمون که از قبل میدونستند که من دماغ بزرگی داشتم باز هم مسخرهام میکردند . بارها تو محل میشنیدم که زنها زیر گوش همدیگه زمزمه میکردند : این همون خردماغه ها ، دماغشو عمل کرده . چندتا « وا» و « خاک عالم » به همدیگه میگفتند و میزدند زیر خنده . افراد غریبهای هم که منو از قبل نمیشناختند ، تو اتوبوس یا جاهای دیگه وقتی سر صحبت باز میشد اولین سوالی که از من میکنن اینه که « بینیتونو عمل کردین ؟ » . من هم کارم شده یا حرص خوردن از دست فامیلها و دوستام یا جواب سوال مردم رو دادن . « کی عمل کردی ؟ چند عمل کردی ؟ کجا عمل کردی ؟ کی عملت کرده ؟ » . آقای دکتر دیگه خسته شدم . نخواستیم ، همون دماغ گنده که داشتم سگ شرف داره به این دماغ عملی که الان دارم . میخواستم دوباره برام مثل اولش کنید . "
آقای دکتر که با کنجکاوی و صبر و حوصله تمام داستان دختر را گوش داده بود نگاهی به ساعت روی میزش انداخت و گفت : " ببین خانم عزیز ، کلا هر اتفاقی که منجر به تغییر در چهره یا اندام یک فرد میشه ، چه عمدی باشه و چه غیر عمدی ، تا یه مدتی ذهن اون فرد رو با خودش درگیر میکنه . و البته این طبیعیه . بعد از یک مدت برطرف میشه . این موضوع با توجه سابقهای هم که از قبل داشتید برای شما کمی طولانیتره ولی بالاخره درست میشه . در هر صورت وظیفه من عمل بینی شما بوده که انجامش دادم . " دختر با دلهره پرسید : " یعنی آقای دکتر نمیشه دماغمو مثل اولش کنید ؟ " . دکتر جواب داد : " نه عزیزم ، عمل بینی که آسون نیست ، ما کلی از بینی شما را جدا کردیم و ریختیم دور . حالا از کجا همونها رو پیدا کنیم بذاریم سر جاش ؟ پازل که نیست . ولی من میتون شما را به روانشناس بالینی معرفی کنم ، براتون خیلی خوبه . البته یه خورده گرون تموم میشه . راستش من بیشتر از یک مدت معینی نمیتونم وقتم را به صحبت با شما اختصاص بدم ، میدونید که ، بقیه بیماران بیرون منتظرند . " دختر که بغض گلویش را گرفته بود و اشک در چشمهایش جمع شده بود در حالیکه خودش را برای بیرون رفتن آماده میکرد گفت : " این همه سال کار کردم پولشو دادم به شما برای عملم . حالا کلی پول هم بدم به روانشناس وانیلی که چی بشه ؟ " دکتر گفت : " بالینی نه وانیلی ، مگه بستنیه ؟ " . دختر در حالیکه برای رفتن بلند شده بود و کیفش را روی دوشش میانداخت جواب داد : " حالا من کاری به بانیلی ، مالینیش ندارم ، دیگه پول ندارم خرج دماغم کنم . " بدون اینکه به آقای دکتر نگاه کند خداحافظی کرد و بغضش را تو گلو خفه کرد . وسط اطاق انتظار که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد . با یک اخم نگاهی به گوشی موبایلش کرد و جواب داد : " بله ، بفرمائید ، چی ؟ خر دماغ اون پدر پدرسوختته . " و بعد از کمی مکث دوباره تو گوشی داد زد " بی‌شرف " . بغضش ترکید و از مطب خارج شد و شروع کرد زار زار گریه کردن .

علیرضا بیاتی
خرداد ماه 1383

نظرات ()



نذر
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٢/۸/۱۸

توی یکی از مدرسه‌های تهران ، زنگ فارسی ، شاگردی که خوندنش خیلی بد بود داشت از روی کتاب با کلی غلط روخونی می‌کرد . خانم معلم هم گاه و بیگاه با صدای بلند غلط هاشو میگرفت و با چشمهای تیزش بقیه رو می‌پائید . هنوز درس به انتها نرسیده بود که صدای گوشخراش زنگ تفریح به هوا بلند شد . بچه‌ها بی‌درنگ سرشان را بالا گرفتند و به خانم معلم نگاه کردند . خانم معلم با بی‌حالی گفت : « بسه دیگه . بقیه‌اش باشه برای بعد » . و با همون بیحالی کیفش را برداشت و از در بیرون رفت . بعدش یه هو تو کلاس زلزله شد . بچه‌ها کتابهاشونو جمع کردند ، هر کس یه خوردنی ، چیزی با خودش برداشت و همه هجوم برند دم در . خیلی طول نکشید که کلاس خالی شد و فقط یکی از شاگردها به اسم امیر تو کلاس باقی ماند . داشت با مخلفات توی کیفش ور می‌رفت ولی خوب معلوم بود که داشت وقت تلف می‌کرد تا بقیه برن بیرون . وقتی به اندازه کافی مطمئن شد که کسی برنخواهد گشت دست کرد تو کیفش و یک کیف کوچک چهارگوش پارچه‌ای که یه ضلعش یه زیپ دوخته شده بود در آورد . زیپ کیف را باز کرد . توش چند تا اسکناس و یه عالمه پول خرد بود . می‌خواست پولها را بیاره بیرون که یک هو خانم ناظم دم در سبز شد و با صدای بلند گفت : « آهای غفاری ، اینجا چه کار می‌کنی ؟ مگه زنگ نخورده ؟ » . امیر بلافاصله زیپ کیف را بست و جواب داد : « خانم داشتیم کیف پولمونو برمیداشتیم » . خانم ناظم گفت : « زود باش بردار من منتظر تو هستم » . امیر کیف زیپ دار را داخل جیب روپوشش گذاشت و کیف مدرسه‌اش را انداخت زیر نیمکت و با ترس و لرز از جلوی ناظم رد شد و توی راهرو شروع کرد به دویدن .
توی مدرسه کلا شش دستشویی بود که معمولا برای همه بچه‌ها کم می‌آمد . امیر عادت نداشت تو مدرسه بره دستشویی ولی اونروز مجبور بود یه سر اونجا بزنه . صبح ، کیف زیپ دار شو که پولهاشو اون تو پس انداز می‌کرد با خودش آورده بود و هنوز نمی‌دونست چقدر پول توشه . تو کلاس هم نتونسته بود بمونه و دیگه وقت نداشت که بفهمه چقدر کم داره تا بتونه از کسی قرض بگیره . رفت تو راهروی دستشویی‌های مدرسه . طبق معمول دستشویی‌ها پر بودند و چند نفر، منتظر ، بیرون وایساده بودند . یکی از پسرها که دستش را جلوی خودش گرفته بود و داشت این پا اون پا می‌کرد با صدای بلند گفت : « بجنب بابا ، ریخت . چقدر اونتو می‌مونی ؟ » . یکی دیگه از شاگردها که کمی جثه بزرگتری نسبت به بقیه داشت با پا لگدی به در دستشویی زد و گفت : « بیای بیرون کتکو خوردی » . امیر که دماغشو با دست گرفته بود و پشت یکی از درها منتظر بود بالاخره رفت تو . در را پشت سرش قفل کرد . زیپ کیفش را از داخل جیبش باز کرد و پولها را از داخل آن در می‌آورد و به جیب دیگرش منتقل می‌کرد . یک تکه گچ با خودش از کلاس آورده بود و روی در دستشویی که سالها رنگ نشده باقی مانده بود و حسابی زنگ زده بود شروع کرد به نوشتن مقدار پولها . هر مقدار که میتوانست ذهنی جمع می‌زد ولی وقتی زیاد می‌شد مقدار آنرا روی در ، زیر همدیگر می‌نوشت . یکی از پشت در داد زد : « زود باش ، داری چکار می‌کنی » . امیر بدون توجه به صدا جواب داد : « الان میام بیرون » . وقتی آخرین مقدار را روی در نوشت یه خط زیرش کشید و همه شو جمع زد . بعد با دلخوری زیر لب گفت : « اَه ، صد تومن کم دارم » . در دستشویی را باز کرد و رفت بیرون . شاگردی که بیرون منتظر بود یه نگاه چپ بهش کرد و زود رفت تو . در را که رو خودش بست نگاهش به نوشته‌های روی در افتاد و گفت : « این دیگه چه دیوونه‌ای بود . تو توالت هم که میاد داره تمرین ریاضی حل میکنه » .
تو حیاط مدرسه امیر داشت دنبال یه نفر می‌گشت که صد تومن پول ازش قرض بگیره . یه دوست نسبتا صمیمی داشت به اسم رحمان که از خودش یه سال بزرگتر بود و بچه محله‌شون بود و اغلب با هم به مدرسه می‌آمدند و با هم برمی‌گشتند خانه . ولی رحمان یه خورده شیطون بود و دائما با امیر شوخی می‌کرد و سر به سرش میگذاشت و امیر نمی‌خواست از اون پول قرض کنه . رفت پیش یکی از شاگردها به اسم آرش که فکر می‌کرد وضعش خوبه . برای اینکه هیچ وقت با خودش از خونه چیزی نمی‌آورد و تو هر دو زنگ تفریح از بوفه ساندویچ می‌خرید . پیداش که کرد داشت تنهایی تو حیاط قدم می‌زد و ساندویچ می‌خورد . آرام رفت طرفش . آرش اولش فکر کرد امیر میخواد ازش یه لقمه ساندویچ بگیره . ولی وقتی مطمئن شد همچین قصدی نداره آروم ساندویچ‌شو گرفت به طرف امیر و با احتیاط پرسید : « می‌خوری ؟ » . امیر گفت : « نه مرسی . من یه کار دیگه باهات داشتم . امروز باید یه چیزی بخرم ولی یه خورده پول کم دارم . میخواستم بببینم تو میتونی صد تومن به من قرض بدی . زود بهت پس میدم » . آرش همونطور که داشت ساندویچ گاز می‌زد پرسید : « خب چرا از بابا مامانت نمی‌گیری ؟ » . امیر که میدونست آرش بهش پول قرض بده نیست با ناامیدی جواب داد : « از اونها گرفتم . همه پولهامو جمع کردم ولی الان صد تومن کم دارم . اگه نداری عیب نداره از یکی دیگه می‌گیرم » . امیر زیاد وقت خودشو پیش آرش تلف نکرد . زنگ تفریح دیگه داشت تموم میشد و خودش را متقاعد کرد که بره سراغ رحمان . رحمان با چند نفر دیگه با یه تشتک نوشابه فوتبال بازی می‌کردند که امیر صداش کرد . رحمان پس از شنیدن حرفهای امیر سریع پرسید : « باسه چی میخوای ؟ » . امیر با لحنی التماس گونه گفت : « نمیتونم بهت بگم . خصوصیه » . رحمان با بیرحمی خاص خودش گفت : « دارم ، ولی تا نگی باسه چی میخوای بهت نمیدم » . امیر بهش قول داد که بعدا بهش بگه . رحمان که سعی می‌کرد ادای آدم بزرگها را در بیاره گفت : « از کجا معلوم که بهم پس بدی . باید گرویی بزاری » . امیر ته دلش خوشحال بود چون میدونست رحمان پول را بهش میده و فقط داره مثل همیشه سر به سرش میزاره ولی میدونست باید یه خورده التماسش کنه .
ـ « به خدا بهت پس میدم تو که خونه ما رو بلدی . در که نمی‌رم » .
ـ « جامدادی نو اَتو گرو میگریم بهت میدم » .
ـ « آخه اگه بابام بفهمه دعوام میکنه » .
ـ‌ « پس برو از یکی دیگه بگیر » .
ـ « باشه ، قبول » .
زنگ آخر که خورد امیر و رحمان تو کلاس موندند تا همه رفتند . قبل از اینکه سر و کله خانم ناظم پیدا بشه کارشونو انجام دادند . امیر جامدادی جدیدش را خالی کرد و داد به رحمان و رحمان هم صد تومان از تو کیفش در آورد و داد به امیر .
ـ « مواظب باش خرابش نکنی » .
ـ« نه بابا ، من خودم یکی دارم . از اون خوباست ، نه ؟ » .
ـ آره . بابام واسه تولدم خریده » .
با همدیگه تا دم در حیاط مدرسه رفتند . رحمان میخواست طبق معمول همراه امیر بره خونه ولی امیر گفت : « رحمان من امروز یه خورده کار دارم . تو تنها برو خونه » . رحمان با شیطونی گفت : « من باهات میام » . امیر گفت : « نه نمیشه . باید تنها برم . زود بر می‌گردم خونه » . رحمان برخلاف همیشه زیاد اصرار نکرد و از امیر خداحافظی کرد و رفت . ولی بعد از مدتی که امیر خیالش راحت شده بود که رحمان دنبالش راه نیفتاده از سمت دیگر خیابان امیر را تعقیب کرد تا بفهمه کجا میره و میخواد چه کار کنه . بعد از مدتی امیر به یک ساندویچ فروشی رسید . با کمی تردید جلوی ساندویچی ایستاد و بعد داخل شد . زیاد طول نکشید که با یک ساندویچ کاغذ پیچی شده و یک لیوان نوشابه بیرون آمد . رحمان با خودش گفت : « ای ناکس ، از من پول قرض می‌گیری تنهائی ساندویچ بخوری » . امیر به یک پسربچه واکسی که لب جدول بیکار نشسته بود رسید . جلوی اون ایستاد و چند کلمه‌ای باهاش صحبت کرد و ساندویچ و نوشابه را بهش داد و از اونجا دور شد . رحمان که کنجکاوی امانش را بریده بود خودش را سریع‌تر به امیر رساند و یک پس گردنی بهش زد و گفت : « گیرت انداختم . حالا دیگه تنها خوری می‌کنی ، آره؟ » . امیر که غافلگیر شده بود با دلخوری گفت : « منو تعقیب می‌کردی دروغگو ، تو گفتی من میرم خونه » . رحمان جواب داد : « من دروغگوام یا تو . چرا نگفتی می‌خوای ساندویچ بخری . ترسیدی یه گاز هم من ازش بخورم ؟ » .
ـ« نه خیر ، من اصلا برای خودم نخریده بودم . برای اون پسره که اون ور خیابون واکس میزنه خریدم » .
ـ« برای چی این کارو کردی ؟ » .
ـ‌ « نمیتونم بهت بگم » .
ـ « اِ ، حالا که نمیتونی بگی منم نمی‌تونم جامدادیتو بهت پس بدم » .
ـ « قول میدی به کسی نگی ؟ » .
ـ « آره ، قول میدم . باور کن به کسی نمی‌گم » .
ـ « مامانم مریضه ، بردنش بیمارستان ، من هم نذر کرده بودم برای اینکه مامانم خوب بشه یه ساندویچ برای اون پسره که واکس میزنه بخرم » .
ـ « پول از کجا گیر اُوردی ؟ » .
ـ « از پول تو جیبیم جمع می‌کردم . خیلی وقت بود که برای خودم چیزی نمی‌خریدم »
ـ« حالا چرا حتما امروز میخواستی این کار رو بکنی ؟ » .
ـ « آخه امروز مامانم را عمل می‌کنند . نمی‌خواستم دیر بشه » .
رحمان به امیر گفت : « یه دقیقه وایسا » . بعد در کیفش را باز کرد و جامدادی امیر را بیرون آورد و بهش گفت : « بیا بگیرش ، هر وقت داشتی پولم را بهم پس بده » . امیر با خوشحالی پرسید : « چرا نگهش نمی‌داری ؟ » . رحمان که از همیشه مهربانتر شده بود جواب داد : « لازمش ندارم . من خودم یکی دارم »
رحمان در کیفش را بست و با یه لبخند دستش را گردن امیر انداخت و با یکدیگر قدم زنان راهی خانه شدند .

علیرضا بیاتی
آبان 1382


نظرات ()



نقطه ، تهِ خط
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٢/٦/۳

دلش میخواست گریه کنه . خیلی مضطرب بود . با اینکه تازه رفته بود توالت اما دوست داشت یه بار دیگه هم بره . اما زنگ خورده بود و رضا و بقیه بچه‌های کلاس سوم جیم منتظر آقا معلم بودند . زنگ اول دیکته داشتند و رضا همیشه تو زنگ دیکته مضطرب بود . دیکته خیلی بدی داشت و اگه از رو دست بغل دستیش می‌نوشت هفت ، هشت تایی غلط داشت . وای به حالش اگه از روی دست بغل دستیش نمی‌تونست بنویسه . قبلا حمید بغل دستش مینشست و بچه محله شون بود و با هم رفیق بودند اما از بس که با هم حرف می‌زدند و زنگ دیکته از رو هم تقلب می‌کردند آقا معلم جاشونو عوض کرده بود . الان افتاده بود بغل دست یه شاگرد زرنگ . آقا معلم این کار را کرده بود که مثلا درس رضا بهتر بشه ولی شاگرد زرنگه نم پس نمی‌داد . چند وقت پیش وقتی رضا مدادشو انداخته بود زیر میز که بره یه گاز به نون و پنیرش بزنه شاگرد زرنگه سریع با گفتن " آقا اجازه " ، رضا را از خوردن منصرف کرده بود . نون و پنیر تنها تغذیه‌ای بود که رضا از خونه با خودش می‌آورد و چون اغلب صبح به موقع بلند نمی‌شد و نمی‌تونست صبحونه بخوره تو راه یا قبل از اینکه بیاد سر کلاس چند گاز از نون و پنیرش میزد که ته دلی ببنده . به خصوص که معمولا شام از غذای مانده ظهر داشتند که اغلب برای خانواده شش نفره آنها کم بود و کسی سیر از سر سفره بلند نمی‌شد . اما اغلب به خاطر اینکه دیر به مدرسه نرسه و تنبیه نشه تمام راه را میدوید و نمی‌توانست چیزی توی راه بخوره . آقا معلم گفته بود که هر کس مسئول بغل دستی خودش هم هست و اگه کسی تو کلاس کار بدی کرد باید گزارش بده وگرنه هم خاطی تنبیه میشه و هم بغل دستیش که باخبر بوده . به خاطر همین بود که دیگه بغل دست این شاگرد زرنگه نمی‌شد رفت زیر میز و یه گاز به نون و پنیر زد . گرچه مدتی بود که دیگه از نون و پنیر هم خبری نبود . پدر رضا کارگر یکی از کارخانه‌های دولتی پارچه بافیه ولی سه ماه گذشته به خاطر مشکلات کارخانه حقوق نگرفته بود . تو سه ماه گذشته از هر کس که تونسته بود پول قرض گرفته بود و به بقال و قصاب و سبزی فروش محله بده‌کار بود . پدر رضا توی این سه ماه با بدبختی زندگی رو اداره کرده بود . مگه چقدر میشد از دیگران قرض گرفت . بقیه هم مشکل داشتند . با سیلی صورت خودشونو سرخ نگه می‌داشتند . البته بعضی وقتها این سیلی ها خیلی محکم بود و صداش تا چند ساعت تو گوش رضا می‌پیچید . مثلا دیشب وقتی رضا با برادرش سر عوض کردن کانال تلویزیون دعوا می‌کردند باباش از دستشون عصبانی شد و سرشون داد کشید . رضا تو روی باباش وایساد و گفت : تقصیر اونه داره با من لجبازی می‌کنه . باباش هم دق و دلی این چند ماهه را سر رضا خالی کرد و محکم کوبید زیر گوشش . بعدش هم طبق معمول همیشه از بسته کوچیک سیگار بهمنش یه نخ سیگار در‌آورد و روشن ‌کرد و شروع ‌کرد به دود کردن . بارها سیگار را ترک کرده بود ولی دوباره شروع کرده بود به کشیدن . هر وقت یکی بهش نصیحت می‌کرد که سیگار را ترک کنه می‌گفت : " این یه بسته تموم بشه دیگه نمی‌کشم. " ولی دوباره یه بسته دیگه می‌خرید و به سیگار کشیدنش ادامه می‌داد . یه بار که داشت با یکی از همسایه ها حرف میزد و سیگار می‌کشید گفت : " معلوم نیست چه آشغالی تو این سیگارها می‌ریزن . فکر کنم خاک اره قاطیش می‌کنند ." همسایشون ازش پرسید : " چرا سیگارتو عوض نمی‌کنی . این چیه می‌کشی ؟ " و پدر رضا جواب داد : " ‌من از اولش بهمن می‌کشیدم . وُسع ما که به سیگار خارجی نمیرسه . بعدش دیدم ما که خیری از سیگار ندیدیم هر چی کمتر خرجش کنیم بهتره . شروع کردم از این بهمن کوچیک‌ها کشیدن که ارزونتره . مثل همون بهمنه فقط یه خورده آب رفته . " همسایه شون گفت : " کوچیک و بزرگ فرق نمی کنه هر دوشون سر و ته یه کرباسن . روز به روز هم مزخرفتر میشن . سیگار آشغال ، کوچیکش آشغاله ، بزرگش هم آشغاله."
رضا رفته بود سر میز حمید و داشت با اون صحبت می‌کرد که آقا معلم اومد سر کلاس و یک چشم خوره به رضا رفت . رضا سریع برگشت سر میز خودشون . آقا معلم گاه و بی گاه هر وقت که لازم می‌دید بچه‌های شلوغ و تنبل را تنبیه می‌کرد . گرچه هیچ وقت اونقدر ناجور نمی‌زد که براش مشکل درست بشه ولی به هر حال می‌زد . بعضی وقتها مداد لای انگشت بچه‌ها می‌گذاشت و فشار میداد . بدترین نوع تنبه همین مدادِ لای انگشت بود . خط کش که میخوره کف دست سریع میشه دست رو کشید و برد زیر بغل تا دردش کم بشه و میشه دستها را عوض کرد ولی مداد که بره لای انگشت دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد . نه میشه جاخالی داد . نه میشه دست عوض کرد . اولش بچه‌ها سعی میکنند جلوی بقیه کم نیارند ولی زیاد طول نمیکشه که صدای آخ و وای و بعدش هم صدای گریه بلند میشه . به خاطر همین چیزها بود که رضا اونروز زنگ دیکته مضطرب بود و دلش می‌خواست بره توالت . نه به خاطر اینکه برای دیکته تمرین نکرده بود . اونروز رضا اصلا دفتر دیکته نداشت که توش دیکته بنویسه . و چون قبلا دیده بود بچه‌هایی که تو دفتر مشق یا یه تیکه کاغذ دیکته نوشته بودند هم کتک خورده بودند هم دیکته صفر گرفته بودند و هم باید چند بار از روی همون درسی که دیکته داشتند می‌نوشتند . خود رضا یه بار جزو یکی از همون بچه‌ها بود . چند هفته پیش به باباش گفته بود که دفتر دیکته‌اش داره تموم میشه ولی اوضاع خونه خراب تر از اونی بود که کسی به فکر دفتر دیکته رضا باشه . هیچ دفتر نو و خالی تو خونه نمونده بود که رضا باهاش دفتر دیکته درست کنه . دفعه قبل هم یه کاغذ اضافی به تهِ دفتر دیکته‌اش چسبونده بود که آقا معلم فهمیده بود و بهش گفته بود اگه دفتر دیکته جدید نخره دیگه حق دیکته نوشتن نداره و تنبیه میشه . دیروز اونقدر تو کوچه بازی کرده بود که اصلا یادش رفته بود که یه فکری برای دفترش بکنه . اولش تصمیم گرفت مشکل را با آقا معلم در میون بزاره ولی خیلی زود پشیمون شد . یه بار آقا معلم که دیر سر کلاس اومده بود و به بچه ها گفته بود : وقت ندارم مشقهاتونو خط بزنم . هر کس ننوشته خودش بیاد بیرون من باهاش کاری ندارم . ولی از دم تمام کسانی که رفته بودند بیرون تنبیه شدند . رضا هم اونروز مشق‌هاشو کامل ننوشته بود . همیشه اونهارو میزاشت برای آخر شب و اون موقع هم خوابش می‌برد و تقریبا هیچ وقت صبح زود بلند نمی‌شد. ولی با بقیه داوطبانه نرفت بیرون . گرچه آقا معلم تهدید کرده بود اگه کسی خودش بیرون نیاد تنبیه میشه ولی بعدش یادش رفت که مشق بقیه را ببینه . رضا از اینکه به آقا معلم اعتماد نکرده بود کلی کیف کرده بود و حالا خوب میدونست داوطلبانه پیش آقا معلم رفتن نتیجه‌ای نداره . بنابراین تصمیم گرفت اونقدر صبر کنه تا قضیه خودش رو بشه . رضا همیشه منتظر بود تا یه معجزه رخ بده و نجات پیدا کنه. گرچه هیچ وقت معجزه‌ای رخ نمی‌داد و رضا نجات پیدا نمی‌کرد ولی اون همیشه امیدوار بود . خوشبختانه رضا سمت دیوار بود و میتونست تا انتهای دیکته موضوع را مخفی نگه داره . شاگرد زرنگ بغل دستیش تعجب کرده بود که چرا رضا مثل همیشه اصرار نداره تا از روی دست اون تقلب کنه . اندازه چند خط خالی ته آخرین صفحه دفتر دیکته رضا باقی مونده بود . رضا نمی‌تونست بیکار بشینه و تو همون چند خط شروع کرد دیکته نوشتن . خیلی زود اون چند خط تموم شد و مجبور شد باقی دیکته را تو همون خط آخر دوباره بنویسه . میترسید اگر دستش تکون نخوره و الکی وانمود کنه که داره مینوسیه لو بره و به مدادش فشار می‌آورد تا بتونه روی خط قبلی دوباره بنویسه . هر وقت که معلم جمله معروف و همیشگی " نقطه سر خط " را تکرار می‌کرد رضا یه نقطه ته خط قبلی میگذاشت تا بتونه بعدش بیاد سر خط بعد که خط آخر بود و رضا تقریبا تمام دیکته‌اش را توی اون خط نوشت . اونقدر روی اون خط دوباره نویسی کرده بود که توده‌ای سیاه و کثیف از گرانیت نوک مداد اونجا جمع شده بود . از این کار خنده‌اش گرفت و ناخودآگاه نیشش باز شد . ولی وقتی یادش اومد بعد از دیکته ، مفصل تنبیه می‌شه خنده از یادش ‌رفت ولی با خودش قرار گذاشت که بعدا که درد تنبیه امروز از یادش رفت این قضیه را برای حمید تعریف کنه تا حسابی بخندند . دیکته که تموم شد آقا معلم یکی از شاگرد زرنگها را صدا زد که دیکته را پای تخته بنویسد . بعد گفت : " دفترها تون رو با همدیگه عوض کنید و از روی تخته دیکته‌هاتون را تصحیح کنید و به هم نمره بدین . اگه کسی درست دیکته را تصحیح نکنه تنبیه می‌شه ." اولش رضا خوشحال شد ولی وقتی یاد شاگرد ترسوی بغل دستی اش افتاد خوشحالی از یادش رفت . دیکته‌هاشون را که عوض کردند شاگرد زرنگه اولش دنبال دیکته می‌گشت ولی وقتی پیداش نکرد رو کرد به رضا و پرسید : " پس دیکته‌ات کو ؟" رضا میدونست التماس کردن فایده‌ای نداره بنابراین خودش را زیاد برای توضیح دادن به زحمت نینداخت . به شاگرد زرنگه گفت :" دفتر دیکته‌ام تموم شده بود پول هم نداشتم یکی دیگه بخرم . حالا هر کاری که دلت می‌خواد بکن ." شاگرد زرنگه یه خورده فکر کرد و یه نگاهی به رضا انداخت و بهش گفت : " میدونم بابات سه ماه حقوق نگرفته ." رضا با تعجب ازش پرسید : " تو از کجا میدونی ؟" شاگرد زرنگه گفت : " مامانت به مامان من تو انجمن اولیا و مربیان گفته بود ." رضا پرسید : " حالا می‌خوای چه کار کنی ؟" شاگرد زرنگه جواب داد :" اگه به آقا معلم بگم تنبیهت میکنه ." رضا گفت : " خب اگه نگی هم تو رو تنبیه می‌کنه هم من رو ." شاگرد زرنگه جواب داد : " آقا معلم به من اعتماد داره فکر نکنم به من شک کنه . "
اونروز رضا با کمک شاگرد زرنگ بغل دستش جون سالم به در برد . شب پدر رضا با دست پر اومد خونه . حقوق معوقه شونو داده بودند . اونشب بعد از ماه‌ها شام خوبی خوردند . پدر رضا بعد از شام می‌خواست یه نخ سیگار بکشه که زنش ازش پرسید : " پس کی می‌خوای این زهر مار رو ترک کنی ؟ " پدر رضا یه خنده‌ای کرد و دندونهای زردشو نشون زنش داد . بعد گفت : " جهنم و ضرر . دیگه این یه بسته را تموم نمی‌کنم . اصلا میخوام از همین امشب ترک کنم . " بسته کوچیک سیگار بهمن که به خاطر کم شدن نخ‌های سیگار توش مثل خودش نحیف و لاغر شده بود را محکم تو مشتش فشار داد و له و لورده اش کرد .


علیرضا بیاتی
26 مرداد 1382

نظرات ()



پرواز
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٢/٥/٢٢

دیشب تا صبح حسابی بارون می‌اومد . هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد و توی یکی‌ از باغچه‌های کنار خیابان کرم های خاکی در حال وول خوردن بودند . تو باغچه وِلوِله‌ای راه افتاده بود . کرم های خاکی که تمام عمر خود را توی خاک به سر می‌برند از اون موقعی که از باغچه‌های خونه‌ها و خیابونها سر در آوردند مجبور شدند یه جوری با جای تنگ توی باغچه‌ها کنار بیایند . گرچه عمق باغچه ها کم نبودند اما کرم های خاکی برای زنده موندن مجبورند نزدیک سطح خاک باقی بمونند و با وول خوردن از رطوبت و باکتریهای خاک تغذیه کنند . توی عمق زیاد اکسیژن کمتره و زنده موندن برای کرم ها غیر ممکنه . بنابراین اونها همیشه نزدیک سطح خاک باقی می‌مونند اما هیچ وقت روی خاک نمی‌یان چون به سرعت توسط پرندگان شکار میشن . البته روی سطح خاک اومدن هنگامی که باغچه خشک باشه برای اونها خیلی سخت یا شاید هم غیرممکن باشه . چون کرم های خاکی اونقدر توان ندارند که از خاک خشک راهی به سطح باز کنند و بیان بیرون . اگر هم همچین کاری ممکن باشه زمان بسیار زیادی میبره . به خاطر همینه که کرم های خاکی وقتی که بارون میاد و خاک خیس میخوره برای کنترل جمعیت باغچه ، که فضای محدودی نسبت به محیطهای طبیعی مثل جنگل و دشت داره ، پیرترین کرم ها را که دیگه توان زیادی ندارند به بیرون باغچه می‌فرستند . وقتی باغچه خیس میخوره بیرون اومدن از خاک خیلی سریعتر از زمانیه که باغچه خشکه . زندگی کرم های خاکی به هم وابسته است . چون با وول خوردن ، مرتب خاک را جابجا می‌کنند و باعث رساندن اکسیژن و باکتری به کرمهای دیگه میشن . بنابران هیچ کرمی نمیتونه تصمیم بگیره کی کار کنه و کی کار نکنه و توی یک جدول زمان‌بندی باید به کار بپردازه . این روال اونقدر ادامه پیدا میکنه که یا کرم بمیره و درون خاک تجزیه بشه یا نوبتش بشه و از خاک بندازنش بیرون . با بارونی که دیشب حسابی باریده بود و بالا رفتن جمعیت باغچه اونروز صبح مامورین امنیتی و کنترل جمعیت جامعه کرم ها در حال جدا کردن کرم های پیر یا مریض بودند تا آنها را به بیرون باغچه بفرستند . یکی از کرم های جوان و پر توان باغچه که به خاطر سن کمترش رنگ پوستش قهوه‌ای بود خودش را نزدیک سطح باغچه رسانده بود و داشت با یکی از مامورین کنترل جمعیت صحبت می‌کرد .
- « مگه چی میشه منم برم بیرون ، اینهمه کرم ریخته توی این باغچه ، یکی کمتر . »
کرم مامور که کم کم داشت عصبانی میشد جواب داد :« ما تصمیم می‌گیریم کی میره بیرون و کی تو میمونه . اصلا تو چطوری تونستی بیای بالا . کسی توی راه جلوتو نگرفت ؟ » . یکی از کرم‌های پیر که منتظر بود بفرستنش بیرون به کرم قهوه‌ای گفت : « تو حالا جوونی ، چرا میخوای عمر خودتو کم کنی . فکر کردی اون بیرون چه خبره . نگاه نکن داره بارون میاد . به محض اینکه آفتاب بشه کمتر از یک ساعت خشک میشی مورچه ها میریزن سرت . اگه هم آفتاب نشه یه گنجشک یا یه کلاغ میاد بالا سرت و یه لقمه چپت میکنه . » یکی دیگه از کرم های پیر که از ترس بیرون رفتن داشت می‌لرزید با صدائی لرزان گفت : « اگه هم آفتاب نباشه و هیچ پرنده گرسنه‌ای سراغت نیاد یکی از آدمهای حواس پرتی که از تو خیابان یا پیاده رو داره رد میشه پاشو میزاره روت و لهت میکنه . » کرم قهوه‌ای آهی کشید و گفت : « از اینهمه وول خوردن توی این فضای سیاه و بوگندو خسته شدم . میخوام برم بیرون . مهم نیست که اون بیرون چقدر دیگه زنده می‌مونم . یه دقیقه زندگی زیر آسمون از یه عمر زندگی تو این تاریکی بیشتر میرزه . » یکی دیگه از کرمهای پیر که منتظر بود با سری بعدی بفرستنش بیرون گفت : « چه فرقی میکنه . بالاخره یه روز هم نوبت تو میشه و چه بخوای چه نخوای میندازنت بیرون . حالا چه عجله ای داری اول جوونی کشته بشی . این سرنوشت ماست . ما کرم به دنیا اومدیم و جامون زیر خاکه » . کرم قهوه‌ای پرسید : « من نمیدونم چرا باید کرم به دنیا بیام . من دلم میخواست یه پرنده باشم و بتونم تو آسمون پرواز کنم . » کرم پیر جواب داد : « این دیگه دست ما نیست . تو کار خدا که نمیشه دخالت کرد . » یکی از کرمهای مامور کنترل جمعیت از نزدیکهای سطح خاک سر رسید با صدای بلند گفت : « چه خبره اینجا رو گذاشتین تو سرتون . مگه اومدین مهمونی ؟‌» . اون یکی مامور گفت : « چه کارشون داری ؟‌ چند دقیقه دیگه معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد . بزار هر چی میخوان حرف بزنند. فقط یه کرم جوون اومده میخواد به زور از باغچه بره بیرون . هر چی بهش میگم نمیشه حرف به گوشش نمیره » مامور دومی گفت : « اِ ، مثل اینکه تنش بد جوری میخواره . اتفاقا صدای کلاغ به گوشم میخورد . بفرستیمش بیرون کلاغه باهاش یه خورده بازی کنه » . کرم قهوه‌ای گفت : « اونش با خودم . منو جای یکی از این پیرمردها بفرستین بیرون . اگه این کار را نکنید من دیگه تو باغچه کار نمی‌کنم . بعدش هم اعتصاب غذا میکنم تا بمیرم . یه کرم مرده به چه دردتون میخوره ؟ » کرم پیری که از ترس می‌لرزید به صدا در آمد و گفت : « راست میگه . چکارش دارین . حالا که خودش میخواد بره بیرون خب بزارین بره دیگه . به جاش بزارین من تو باغچه بمونم . من هنوزم میتونم براتون خاک شخم بزنم . » کرم مامور گفت : « خب دیگه ، زیاد وقت نداریم ، پیر و جوون به من ربطی نداره . من وظیفه دارم یه گروه دیگه ببرم بیرون . » کرم پیر نفس راحتی کشید و خوشحال شد . به کرم قهوه‌ای گفت : « خدا خیرت بده جوون . من اصلا آمادگی نداشتم برم بیرون . من کلی آرزو دارم . » کرم مامور داد زد : « بسه دیگه . قربون صدقه همدیگه نرین . دنبال من راه بیفتین . » چند تا کرم پیر به همراه کرم قهوه‌ای دنبال مامور تنظیم جمعیت راه افتادند . مامور دوم هم از پشت آنها راه افتاد . ماموری که جلو راه میرفت شروع کرد به حرف زدن : « چند متری باغچه یه جوب آب هست که خوشبختانه به خاطر بارون دیشب توش آب در حال جریانه . تا اونجائی که میتونید سریع برین به طرف جوب آب و خودتون رو بندازین توی جوب . اونجا تقریبا در امانید و جریان آب شما را با خودش میبره . هیچ پرنده‌ای هم نمیتونه شما را از توی جوب بگیره . شاید شانس بیارین و سر از یه باغچه دیگه در بیارین یا به دشتی جنگلی جائی برسین و یه زندگی جدید را شروع کنید . » کرم قهوه‌ای رو کرد به یکی از کرم‌های پیر و پرسید : « اگه یه پرنده بخواد بخوردت ، کلاغ را ترجیح میدی یا گنجشک را ؟ » کرم پیر جواب داد : « کلاغ بهتره . منقار بزرگی داره و درسته میفرستت توی معده‌اش . اونجا هم مثل زیر خاک تاریک و مرطوبه و یه مدتی زنده میمونی . ولی گنجشک منقار ریزی داره و نمیتونه یه هو بخوردت . چند تا نوک میزنه و زخمیت میکنه . بعد اگه احساس خطر نکنه همونجا میخورتت ولی اگر از چیزی بترسه که معمولا می‌ترسه بلندت میکنه میبرتت بالای یه درخت و اونجا کارتو می‌سازه . ولی قبل از خوردنت حسابی زجر کشت می‌کنه . » دیگه رسیده بودند روی سطح خاک . مامور کنترل باهاشون خداحافظی کرد و برگشت پائین . اونی که از بقیه مسن تر بود رهبری گروه را به عهده گرفت . هوا کاملا روشن شده بود اما هنوز ابری و بارانی بود . رهبر گروه رو کرد به بقیه و گفت : « مواظب باشید تو گودال‌های آب نیفتید . توی آب اصلا نمیشه حرکت کرد و زمین‌گیر میشین . اگه همین مسیر را بگیریم و بریم می‌رسیم به جوب آب . فعلا نه از آفتاب خبری است نه از مورچه‌ها . دنبال من راه بیفتید . » همگی شروع به حرکت کردند . روی آسفالت پیاده رو حرکت می‌کردند . یکی از پیرمردها توصیه کرد که از هم فاصله بگیرن تا شانس زنده موندنشون بیشتر بشه . کمی از همدیگه دور شدند . ناگهان صدای ناله یکی از پیرمردها از پشت سر بلند شد . یکی از عابرین سر به هوا پاشو گذاشته بود روی کمرش . نصف بدنش چسبیده بود روی زمین و دل و رودش ریخته بود بیرون و داشت با درد به خودش می‌لولید . سر و کله یک گنجشک پیدا شد . خوردن کرم له شده براش خیلی سخت نبود . بالای سرش نشست . اطراف را نگاه کرد و همونجا کلکشو کند . پیر مرد نزدیک کرم قهوه‌ای بهش گفت : « عجله کن . گنجشکه ما رو دیده و با یکی سیر نمی‌شده . الانه که بیاد دنبال ما » . کرم قهوه‌ای شدیدا به فکر فرو رفته بود . برگشت و به کرم پیر گفت : « تو برو . من سرشو گرم می‌کنم . فقط عجله کن . » کرم پیر فریاد زد : « احمق نشو . اگه با هم فرار کنیم یکمون شانس بیشتری برای زنده موندن داره . » کرم قهوه‌ای در جوابش گفت : « من میمونم . تو برو ، اون اول میاد سراغ من . تو این مدت سعی کن خودتو به جوب برسونی . » هنوز آخرین کلمه از دهانش خارج نشده بود که سوزش شدیدی تو کمرش احساس کرد . بالاخره اومد سراغش . چون تازه یکی خورده بود عجله‌ای نداشت که با همون سرعت این یکی را هم بخوره . کرم قوه‌ای هنوز سوزش کمرش خوب نشده بود که گنجشکه یه نوک دیگه به کمرش زد تا خیالش راحت بشه . خدا خدا می‌کرد که اونجا روی آسفالت پیاده‌رو نخورتش . گرچه ریسک کرده بود ولی تنها به این دلیل که آخرین لحضات عمرش را همراه گنجشک به پرواز در بیاد و به بالای یک درخت بره خودشو به دام اون انداخته بود . دردش از یادش رفت و تمام فکر و ذکرش به حرکات گنجشک بود . گنجشک اومد بالا سرش که با چند تا نوک دیگه از پا درش بیاره و بخورتش که یه عابر با عجله به سمت اونها اومد . گنجشک ترسو کرم قهوه‌ای را به دهان گرفت و از زمین بلند شد . این قشنگترین لحظه عمرش بود . علی‌رغم دردی که تو کمرش حس می‌کرد و سرگیجه‌ای که داشت اما یک لحظه هم برای تماشا کردن از دست نداد . از اون بالا باغچه و باقی کرم‌ها را در حال فرار دید که خیلی کوچیک به نظر می‌رسیدند . حتی عابرهای پیاده دیگه غول پیکر به نظر نمی‌رسیدند . انگار کرم قهوه‌ای بود که تو اون لحظه کوتاه و تاریخی تبدیل به یک غول شده بود و همه را از اون بالا نگاه می‌کرد . اصلا یادش رفت که تا چند لحظه دیگه قراره عمرش به پایان برسه . گنجشک روی شاخه یکی از درختها نشست . همونجائی که کرم‌قهوه‌ای دلش میخواست تمام عمرش را راه بره ولی یه روزی بهش برسه تا از اونجا آسمون و زمین رو تماشا کنه . آخرین نمائی که قبل از ضربه‌های نوک گنجشک تماشا کرد آسمان بود . گرچه هوا ابری بود ولی بارون دیگه قطع شده بود و از لای لکه‌های سفید ابر می‌شد آبی آسمان را دید . لذت دیدن رنگ آبی خیلی طول نکشید . گنجشک گرسنه با چند نوک پیاپی اونرو به شکمش فرستاد .

علیرضا بیاتی
فروردین 1382

نظرات ()



سینما فرهنگ
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳۸٢/٥/٢٠

طبق معمول زود رسیدم . اصولا این عادت منه ، از ترس اینکه دیر برسم همیشه زود میرسم سر قرار . معمولا وقتی زود میرسم نمیرم سر قرار وایسم ، میرم یه خورده اون طرف تر یا مثلا اون ور خیابون قدم میزنم تا دوستم بیاد . به اندازه کافی خوشحال بودم چون میخواستیم بریم سینما فیلم ببینیم ، اونم یه فیلم خارجی با زیرنویس فارسی تو جشنواره و از همه مهمتر میخواستیم این فیلم رو تو سینما فرهنگ ببینیم . همه اینها یه طرف بحث و نقد و بررسی فیلم بعد از تماشای اون یه طرف . تازه اون موقع ست که آدم هر چی خونده و یاد گرفته میتونه بریزه بیرون و حسابی روی بقیه رو کم کنه . جلوی سینما داشت شلوغ میشد و من رفتم ببینم چه خبره . رفتم رو جدول وایسادم تا تو اون شلوغی بتونم رفیقم رو پیدا کنم یا حداقل اون منو بتونه ببینه . یه خورده دورتر از هیاهوی جلوی سینما نظرم به یه مرد جَوون جلب شد . بیشتر به خاطر لباس عجیبش بود . اولش فکر کردم ماموری ، چیزیه . لباس و شلوار پلنگی تنش بود . یه دستمال در اُورد و بست به پیشونیش . پیش خودش فکر میکرد که مثل کماندوهای آمریکایی شده و هیچ کس نمیتونه اونو از جاش تکون بده . داشتم کنجکاو میشدم که اونجا چه کار میکنه. راستش قیافه خیلی جالبی نداشت . حسابی سبزه بود ، با ته ریشی تقریبا بلند . قیافه اش به جنوبی ها می‌خورد . لبای کلفتی داشت . اگه برای چشم چرونی و جیب زنی اومده بود نباید اونقدر از جمعیت فاصله می‌گرفت. زیاد طول نکشیدکه فهمیدم برای چی اونجا وایساده . کیفش رو باز کرد و شروع کرد به ردیف کردن بساطش . بادکنک فروش بود . شروع کرد به باد کردن بادکنکاش . از اونا که یه دسته هم به تهش وصله . پیش خودم گفتم : (( اشتباه اومدی داداش . اینجا با جاهای دیگه یه کمی فرق داره )) . تازه اونم وسط جشنواره . همه یا سینمایی اند یا دانشجو یا به اندازه کافی روشنفکر . کسی از بین این قماش آدما که بادکنک نمیخره . تازه اگه بر حسب تصادف یکی بچه با خودش اُورده باشه براش بادکنک نمیخره . رومو برگردوندم و یه نگاهی به اطراف انداختم . از رفیقم خبری نبود . دیدم حالا که بیکارم یه خورده مردم رو تماشا کنم . به ندرت کسی مثل من تنها بود . اغلب دختر و پسرهای جوان که دور هم جمع شده بودند و حرف میزدند و قاه قاه میخندیدند . بعضی هاشون از اون قیافه های آنچنانی داشتند . ریش پرفسوری . ریش بلند ، موهای بلند درهم و برهم ، موهای از پشت بافته شده . به نظر میاد هنری ها یه جوری میخوان علامت بدن که اهل هنرند . ولی من از اون شوخی ها و خنده ها و مسخره بازی یاد هیچ هنری نمی‌افتادم . اینروزا دیگه جشنواره مثل قدیما نیست . داشتم مردم رو برانداز میکردم که چند پسربچه از اون سیاها که لباسها و پوست تیره‌ای دارند از جلوی سینما رد شدند . با کاپشنها یا بافتنی های تنگ و پاره و کثیف . خیلی وقته که تو شهر از این جور بچه‌ها دیده میشن . بعضی هاشون گل و روزنامه و آت و آشغال میفروشن . بعضی ها کیسه های نون و پلاستیک حمل میکنند . بعضی وقتها هم دسته های بیکار مثل سگهای ولگرد راه می‌افتن تو خیابونا . فکر کنم اینها از نوع آخر بودند چون چیزی نمیفروختند و چیزی هم با خودشون حمل نمی‌کردند . شاید هم اونروز تعطیل کرده بودند و اومده بودند بالاشهر یه خورده بگردند . هر چی بود بعد از یه مکث کوتاه از جلو سینما رد شدند و رسیدند به اون کماندوئه . یکیشون که بزرگتر و تقص‌تر از بقیه به نظر می‌رسید جلوی بادکنک فروش مکث کرد . رفیقش منتظر بود که به راهش ادامه بده اما اون همونطوری وایساده بود و نگاه میکرد . یه هو یکی از بادکنها رو قاپ زد و فرار کرد . انگار بادکنک فروشه اینو میدونست که با لباس جنگی و پوتین اومده بود بیرون . کیفش رو پرت کرد رو زمین و گذاشت دنبال پسره . اما اون هم کوچیک بود هم فرز و هی جا خالی میداد و مسیرش رو عوض میکرد . این تعقیب و گریز خیلی طول نکشید . کماندوئه از پل رد شد و رسید به خیابون که یه هو وایساد . پیش خودم گفتم : (( ای بابا ، کماندوها که اینقدر زود خسته نمی‌شن )) اما اون خسته نشده بود . یه خورده دور و ورش رو نگاه کرد و محکم خورد زمین و بدنش شروع به تشنج کرد . بدجوری میلرزید . عده کمی دورش جمع شدند و شروع کردند به تماشا کردن . بچه ولگردا که دیدند اوضاع خیته سریع در رفتند . من جلو نرفتم چون دل دیدن این جور صحنه ها رو ندارم . اما خیلی دلم میخواست برم به یارو کماندوئه کمک کنم . دلم میخواست داد بزنم: (( یکی بهش کمک کنه . نزارین سرش بخوره به جدول )) . اما این کارو هم نکردم . بالاخره یه نفر پیدا شد و رفت بالا سرش . کمربندش رو در اُورد و گذاشت لای دندوناش که زبونشو گاز نگیره و شونه هاشو محکم گرفت . چند دقیقه ای طول نکشید که حالش جا اومد . انگار از یه خواب وحشتناک بلند می‌شد . اولین کاری که کرد یه نفس عمیق کشید و محکم دادش بیرون . انگار خیلی خسته شده بود . دور و بر خودش رو نگاه کرد . اونی که کمکش کرده بود ازش پرسید میخوای ببرمت دکتر ؟ اما کماندوئه قبول نکرد و بلند شد رفت سمت بساطش . اون مرده که شونه هاشو گرفته بود و تنها کسی بود که به دادش رسید رهگذر بود و از بین خیل جمعیت جلوی سینما فرهنگ نبود . بعدش هم راهش رو گرفت و رفت دنبال کارش . دیگه بیشتر از این نتونستم بفهمم کماندوئه چه کار کرد . رفیقم اومد و رفتیم تو سینما . موقع بیرون اومدن دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم . فکر نکنم اونروز اصلا کار کرده باشه . اون اتفاق مزه فیلم دیدن رو از دماغم در اُورد . بیرون که اومدیم اصلا حس بحث کردن راجع به فیلم رو نداشتم . نمیدونم این خاصیت روشنفکراست که فقط بلدند حرف بزنند و فکر کنند و توان کمک کردن به یه آدم زمین خورده را ندارند یا اونهایی که جلوی سینما فرهنگ منتظر فیلم دیدن بودند اصلا روشنفکر نبودند . در مورد خودم دومی درسته .

علیرضا بیاتی
بهمن ۱۳۸۱


نظرات ()