برخلاف روزهای دیگه اتوبوس فقط با چند تا مسافر راه افتاد. خیابونا حسابی خلوت بود. طبق معمول هر سال داشتم می‌رفتم خونه عمه کلثوم . عمه بابامه ولی ما هم بهش می‌گیم عمه . ظهر عاشورا قیمه نذری میده. مامانم اینا شب قبل رفته بودند برای کمک ولی من درس داشتم و خونه مونده بودم. شب عاشورا خونه عمه کلثوم خیلی خوش می‌گذره. کلی سیب‌زمینی سرخ کرده گیر آدم میاد، همه سال یه طرف ، شب عاشورا  یه طرف ، آنقدر سیب‌زمینی سرخ کرده هست که دیگه حال آدم ازش به هم می‌خوره . چند تا از دخترای فامیل هم هر سال میان برای کمک . توشون یه ابرو کمونی هست که دلم ضعف میره وقتی نگاش می‌کنم . انقدر ناز داره که نگو. اسمش طنازه . من اگه شانس بیارم فقط عاشورا می‌تونم این طناز خانوم رو ببینم. بنابراین اگه سرم بره روز عاشورا خودمو میرسونم خونه عمه کلثوم تا از ثواب اونروز محروم نشم. خونه عمه تو یکی از محله‌های سمت میدون تجریشه. گرچه مسیر سربالا بود ولی اتوبوس هم به طرز عجیبی یواش راه می‌رفت. انگار راننده اصلا گاز نمی‌داد. یه پسر جوون با سبیل داگلاسی و ریش تراشیده که چشمای خماری داشت اتوبوس رو می‌روند. از بین مسافرا یه نفر که هیکل درشتی داشت اولین کسی بود که صداش دراومد. " آقا گاز بده ، چرا انقدر یواش می‌ری ، کار داریم ". یه پیرمرد مومن که جای مهر رو پیشونیش چاله انداخته بود به هیکلیه ملحق شد و گفت : " راست میگه ، چقدر داری یواش میری ، اتوبوس هم که سبکه پس چرا تندتر نمی‌ری. عاشورا تاسوعا وقت تنبل بازی نیست ، مردم کار دارن جوون". راننده چشمهای خسته و خمارش و بازتر کرد و گفت : " بابا خرابه ، من دارم گاز میدم ، خودم هم بدم نمیاد زودتر برسم ولی خرابه ، از این تندتر نمی‌تونم برم".  صندلی پشتی پیرمرد مومن یه پدر و پسر نشسته بودند. پسره که حدودا چهارده ساله و عینکی بود رو کرد به پدرش و ازش پرسید : " بابا ، چرا می‌گن عاشورا تاسوعا ، من تو درس عربی خوندم که عاشورا یعنی ده و تاسوعا هم یعنی نه ، پس چرا اول میگن عاشورا بعد میگن تاسوعا ؟". پدر پسره کمی فکر کرد و با گیجی جواب داد : " راستش نمی‌دونم ، حتما یه دلیلی داره دیگه ". پیرمرد مومن صدایی صاف کرد و در حالیکه به طرف پدر و پسر رو بر می‌گردوند توضیح داد : " از بس که واقعه عاشورا عظیم بوده ، به خاطر همین اول می‌گن عاشورا بعد می‌گن تاسوعا ". پسر عینکی که مشخص بود از این جواب راضی نشده گفت : " ولی از نظر منطقی اول باید تاسوعا وجود داشته باشه ، عاشورا هر چقدر هم که مهم باشه نمی‌تونه قبل از تاسوعا اتفاق بیفته ". پیرمرد که عصبانی شده بود بدون ملاحظه گفت : " منطق غلط کرده بخواد تو کار خدا دخالت کنه ، منطقی یعنی چی ، هزار و چهارصد ساله که میگن عاشورا تاسوعا بعد توی یه لا قبا اومدی میگی تاسوعا عاشورا ". بابای پسره که از خود پسره بیشتر ترسیده بود آب دهانی قورت داد و با لکنت گفت : "‌ حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید حاج آقا ، بچه است ، نمی‌فهمه ". هیکلیه رو کرد به بقیه و گفت : " مثل اینکه این بابا معتاده ، تو نمیری نعشه است این بشر " بعد با صدای بلندتری سر راننده داد زد : "‌ آقا یه خورده رو اون پدال گازت فشار بیاری نمی‌میری  که ". راننده اتوبوس حس و حال جواب دادن نداشت و با همان سرعت قبلی به رفتن ادامه داد. جوون هیکلی رو کرد به پیرمرد و گفت : " حاج آقا من بچه نظام‌آبادم ، هر سال همونجا با بقیه بچه‌های محل تو هیئت خودمون زنجیر می‌زنیم . امسال رفیق رفقا گیر دادن بهمون که بیا میدون تجریش ، خوش می‌گذره ، یعنی چطور بگم ، قراره امسال بریم امامزاده صالح با بقیه بچه‌ها تو دسته‌ها سینه بزنیم. من که خودم تاحالا ندیدم ولی شنیدم دخترهای بالاشهر عاشورا چادر سرشون می‌کنند و عقب دسته‌ها سینه می‌زنن . امسال داریم با بچه‌ها میریم ببینیم راست می‌گن یا نه ؟، من خواب مونده بودم . برام پیغام گذاشتن حتماً خودمو برسونم " . پیرمرد گفت : " من هم خودم هر سال میرم بازار ، یه چلوکبابی هست ظهر عاشورا نهار کباب میده به ملت ، کباباش خوردن داره ها ، من کباب زیاد برام خوب نیست ، چربی خون دارم ، ولی هر سال میرم کباب ظهر عاشورا رو برا تبرک هم که شده می‌خوردم . آدم می‌خواد انگشتاشم با اون کبابا گاز بزنه ، اما امسال یه نذری دارم ، منم می‌رم امامزاده صالح ، بالاخره گشنه نمی‌مونیم که ، اونجا هم یه غذای نذری بهمون میدن بخوریم ". هیکلیه گفت : " حاج آقا بهترشم میدن ، تجریشیا همشون بازارین ، امروز بهتون بد نمی‌گذره ایشاالله ، ما حاج‌ آقا از شما چه پنهون اهل آبکی مابکی هستیم ، ولی به اندازه می‌خوریم. هر شب که با بچه‌ها می‌ریم هیئت اول جمع می‌شیم یه جا نفری یه ته استکان میندازیم بالا بعد که حسابی داغ شدیم می‌ریم هیئت لخت می‌شیم آی سینه می‌زنیم ، امام حسین اونقدر بزرگواره که عذاداری مارو هم قبول داره. " پیرمرده که نمی‌خواست کم بیاره برگشت گفت : " آره آقا ، میگن گبر هم که باشی اگه باسه امام حسین عذاداری کنی قبوله ، ارمنیا برا امام حسین نذری می‌دن حاجت می‌گیرن ، شما که دیگه شیعه دوازده امامی هستین ". مردی که پسرش چند دقیقه پیش نزدیک بود کار دستش بده از گرم شدن بحث جرئتی به خودش داد و از پیرمرد پرسید : " ببخشید حاج آقا ، شما می‌دونید چرا سنی‌ها برای امام حسین عذاداری نمی‌کنند ؟". پیرمرد قیافه حق به جانبی گرفت و در حالیکه در اعماق ذهنش به دنبال بهترین پاسخ می‌گشت گفت : " سنی‌ها اگه مسلمون بودند که جاشون وسط جهنم نبود برادر من ، اونا اصلا امام رو قبول ندارند که بخوان براش عذاداری هم بکنند ." پسر عینکی که هنوز از رو نرفته بود گفت : " از یک میلیارد مسلمانی که رو زمین زندگی می‌کنند حدود هشتصد میلیونشون سنی هستند چطور میشه گفت که همه اونها اشتباه می‌کنند ولی ما شیعه‌ها درست می‌گیم ، تازه ما هم که از دوران صفویه به بعد شیعه شدیم وگرنه قبلش ما هم سنی بودیم ". پیرمرد که  از شدت عصبانیت کبود شده بود سر پسر عینکی هوار زد : " تو مثل اینکه تا یه کتک از من نخوری ول کن نیستی نه ، اگه بابات نمی‌تونه جلو دهنتو بگیره که کفر نگی خودم خفت می‌کنم ". بعد با همون عصبانیت رو کرد به پدرش که داشت ذهله ترک می‌شد و گفت : " نمی‌تونی جلو پسرتو بگیری پرت و پلا نگه ". پدر با شرم گفت : " حاج آقا والله زور خودمم بهش نمی‌رسه . بعضی وقتها یه سوالهایی ازم می‌پرسه که می‌مونم چی بهش جواب بدم". پیرمرد  گفت : " بزن تو دهنش که دیگه نپرسه " . پدر این دفعه با شرم کمتری جواب داد : " نمی‌شه حاج آقا ، دوره زمونه عوض شده ، نمیشه دهن جوونارو با کتک بست ، کلی خرجش کردم سواد یاد بگیره که زندگیش از من بهتر بشه ، نمی‌تونم به جای جواب سوالهایی که نمیتونم بهش بدم بزنم تو دهنش ". پیرمرد چشم‌غره‌ای رفت و گفت : " اگه تو نمی‌تونی من می‌تونم ، یه بار دیگه ازش صدا در بیاد من می‌دونم و اون ". پسر عینکی اومد اعتراض کنه که پدرش با چشم اشاره‌ای بهش کرد و ابرویی بالا انداخت  و لبشو گاز گرفت و گفت : " هیس ، بسه دیگه " . پسر عینکی نگاه عاقل اندر سفیهی به پیرمرد انداخت و روشو کرد به طرف پنجره و ساکت شد . پیرمرد که کوتاه اومده بود طوری که بقیه هم بشنوند گفت : "ما رو باش روز عاشورائی با چه  کسائی همسفر شدیم ، این یارو هم که انگار نذر کرده امروز مار و نرسونه تجریش ، آقا زودتر برو تا در هر چی تکیه است بسته نشده ".  راننده دوباره چشمای خمارش و باز کرد و گفت : " نترس  حاجی ، امروز گشنه نمی‌مونی ". جوون هیکلی که مدتی ساکت بود خطاب به بقیه گفت : " نه مثل اینکه این یارو تا کتک نخوره آدم نمیشه " بعد بلند شد که بره راننده رو کتک بزنه که بقیه جلوشو گرفتند . من خوشبختانه چند تا صندلی از بقیه عقبتر بودم فقط نگاه می‌کردم و خودمو تو بحثشون دخالت نمی‌دادم . من و چه به بحث شیعه و سنی ، من که هنوز درست نفهمیدم این دو تا فرقشون چیه ، غیر از اینکه امروز فهمیدم که سنی‌ها برا امام حسین عذاداری نمی‌کنند ، بچه‌های محل ما به عذاداری میگن غذاداری ، یعنی یه مشت آدم گشنه میرن یه جا غذا بخورند اگه هم عذایی باشه برای شکمشونه که می‌خوان از عذا درش بیارن . اگه جایی غذا نده محاله کسی بره اونجا سینه بزنه . اتوبوس بالاخره با هر جون کندنی بود رسید به تجریش . یارو هیکلیه که زور بدجوری تو بازوش گندیده بود آخرش طاقت نیاورد و راننده اتوبوس رو یخه کرد. راننده بدبخت هی بهش می‌گفت " بابا ، حالا که رسیدیم ، ول کن بزار بریم به کارمون برسیم " ولی هیکلیه ول کن معامله نبود. آخر یه چک زد زیر گوش راننده . اصلا به قیافه و هیکل راننده نمی‌یومد که بزن باشه . چند تا مشت حواله کرد تو صورت یارو هیکلیه . خون از دماغ و دهنش زد بیرون. دست آخر کار به کلانتری کشید . از قضا منم به عنوان شاهد باهاشون رفتم. وقتی رفتم تو کلانتری اولش فکر کردم یه دسته اومده اونجا سینه‌زنی . هفت هشت ده تایی زنجیرزن سیاه‌پوش که لباس زنجیر زنی تنشون بود و جای یه پنج انگشت گلی جلو و پشت پیرهنشون نقش بسته بود با هم درگیر شده بودند و کارشون به کلانتری کشیده شده بود . ظاهرا سر اینکه کی باید بره زیر علم دعواشون شده بود. به جای اینکه زنجیر به شونه‌هاشون بزنند زنجیر زده بودند به صورت همدیگه و آش و لاش شده بودند. هیکلیه رضایت نداد و راننده اتوبوس مهمون کلانتری شد . تو کلانتری فهمیدم که راننده اتوبوسه شبها میرفته تو هیئتشون دیگ می‌شسته ، به خاطر همین خوابش میومد و چشمهاش می‌رفت رو هم که ما فکر کرده بودیم معتاده . از کلانتری که بیرون اومدم رفتم سمت خونه عمه کلثوم. نزدیک ظهر شده بود و دسته‌ها ریخته بودند بیرون. آخرش مجبور شدم خودمو بند کنم به ته یه دسته و با اون برم سمت خونه عمه . ته دسته که زنها و بچه‌ها راه میومدند، روم نشد اونجا بمونم. خودمو رسوندم وسط دسته . اونجا هم نمی‌شد عاطل و باطل راه رفت، شروع کردم به سینه زدن که یه از خدا بی‌خبر یه زنجیر داد دستم . چشمتون روز بد نبینه . تا رسیدم خونه حسابی زنجیری شدم. یکی از فامیلا منو تو اون وضعیت دیده بود و برای همه تعریف کرده بود که منو تو دسته عذاداری دیده . مادرم فکر می‌کرد من خجالت کشیدم به بقیه بگم ، یواشکی رفتم زنجیر زنی. من هم به کسی چیزی نگفتم گذاشتم همه فکر کنند رفته بودم عذاداری . طناز برام سیب‌زمینی نگه داشته بود. از وقتی که فهمیده بود منو تو دسته عذاداری دیدند هوامو خیلی بیشتر داشت . من هم تا تونستم از موقعیت استفاده کردم. یه دل سیر سیب‌زمینی سرخ کرده خوردم و کلی هم با طناز خانم دل دادم و قلوه گرفتم. اون سال عاشورا از همه سالهای دیگه بیشتر به من خوش گذشت .

مرداد ۱۳۸۴