لابلای هیاهوی تکراری صدای پای عابرانی که شتابان خود را در یکی از صبحهای سرد و خاکستری زمستان به محل کارشان می‌رساندند، زمزمه غمناک و آهسته فلوتی زیر غرش سهمگین آواری بر سطح پیاده‌رو مدفون شد. پائین چند پله چهره نابینای مردی زمین‌خورده از درد به هم پیچید. هیاهوی صدای پای عابران همچنان ادامه داشت.