زمانی مردی زنی را دوست میداشت که زن دوستش نداشت.
روزی خبردار شد که زن به گل آفتابگردان علاقه دارد.
او برای خشنودی زن شبهای تاریک زمستان به زمین بایر جلوی خانه‌اش میرفت و تخم آفتابگردان در آنجا می‌کاشت.
زن هرگز راز رویش گلهای آفتابگردانی که بهار سال بعد از دیدنش لذت می‌برد را نفهمید.