دیشب تا صبح حسابی بارون می‌اومد . هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد و توی یکی‌ از باغچه‌های کنار خیابان کرم های خاکی در حال وول خوردن بودند . تو باغچه وِلوِله‌ای راه افتاده بود . کرم های خاکی که تمام عمر خود را توی خاک به سر می‌برند از اون موقعی که از باغچه‌های خونه‌ها و خیابونها سر در آوردند مجبور شدند یه جوری با جای تنگ توی باغچه‌ها کنار بیایند . گرچه عمق باغچه ها کم نبودند اما کرم های خاکی برای زنده موندن مجبورند نزدیک سطح خاک باقی بمونند و با وول خوردن از رطوبت و باکتریهای خاک تغذیه کنند . توی عمق زیاد اکسیژن کمتره و زنده موندن برای کرم ها غیر ممکنه . بنابراین اونها همیشه نزدیک سطح خاک باقی می‌مونند اما هیچ وقت روی خاک نمی‌یان چون به سرعت توسط پرندگان شکار میشن . البته روی سطح خاک اومدن هنگامی که باغچه خشک باشه برای اونها خیلی سخت یا شاید هم غیرممکن باشه . چون کرم های خاکی اونقدر توان ندارند که از خاک خشک راهی به سطح باز کنند و بیان بیرون . اگر هم همچین کاری ممکن باشه زمان بسیار زیادی میبره . به خاطر همینه که کرم های خاکی وقتی که بارون میاد و خاک خیس میخوره برای کنترل جمعیت باغچه ، که فضای محدودی نسبت به محیطهای طبیعی مثل جنگل و دشت داره ، پیرترین کرم ها را که دیگه توان زیادی ندارند به بیرون باغچه می‌فرستند . وقتی باغچه خیس میخوره بیرون اومدن از خاک خیلی سریعتر از زمانیه که باغچه خشکه . زندگی کرم های خاکی به هم وابسته است . چون با وول خوردن ، مرتب خاک را جابجا می‌کنند و باعث رساندن اکسیژن و باکتری به کرمهای دیگه میشن . بنابران هیچ کرمی نمیتونه تصمیم بگیره کی کار کنه و کی کار نکنه و توی یک جدول زمان‌بندی باید به کار بپردازه . این روال اونقدر ادامه پیدا میکنه که یا کرم بمیره و درون خاک تجزیه بشه یا نوبتش بشه و از خاک بندازنش بیرون . با بارونی که دیشب حسابی باریده بود و بالا رفتن جمعیت باغچه اونروز صبح مامورین امنیتی و کنترل جمعیت جامعه کرم ها در حال جدا کردن کرم های پیر یا مریض بودند تا آنها را به بیرون باغچه بفرستند . یکی از کرم های جوان و پر توان باغچه که به خاطر سن کمترش رنگ پوستش قهوه‌ای بود خودش را نزدیک سطح باغچه رسانده بود و داشت با یکی از مامورین کنترل جمعیت صحبت می‌کرد .
- « مگه چی میشه منم برم بیرون ، اینهمه کرم ریخته توی این باغچه ، یکی کمتر . »
کرم مامور که کم کم داشت عصبانی میشد جواب داد :« ما تصمیم می‌گیریم کی میره بیرون و کی تو میمونه . اصلا تو چطوری تونستی بیای بالا . کسی توی راه جلوتو نگرفت ؟ » . یکی از کرم‌های پیر که منتظر بود بفرستنش بیرون به کرم قهوه‌ای گفت : « تو حالا جوونی ، چرا میخوای عمر خودتو کم کنی . فکر کردی اون بیرون چه خبره . نگاه نکن داره بارون میاد . به محض اینکه آفتاب بشه کمتر از یک ساعت خشک میشی مورچه ها میریزن سرت . اگه هم آفتاب نشه یه گنجشک یا یه کلاغ میاد بالا سرت و یه لقمه چپت میکنه . » یکی دیگه از کرم های پیر که از ترس بیرون رفتن داشت می‌لرزید با صدائی لرزان گفت : « اگه هم آفتاب نباشه و هیچ پرنده گرسنه‌ای سراغت نیاد یکی از آدمهای حواس پرتی که از تو خیابان یا پیاده رو داره رد میشه پاشو میزاره روت و لهت میکنه . » کرم قهوه‌ای آهی کشید و گفت : « از اینهمه وول خوردن توی این فضای سیاه و بوگندو خسته شدم . میخوام برم بیرون . مهم نیست که اون بیرون چقدر دیگه زنده می‌مونم . یه دقیقه زندگی زیر آسمون از یه عمر زندگی تو این تاریکی بیشتر میرزه . » یکی دیگه از کرمهای پیر که منتظر بود با سری بعدی بفرستنش بیرون گفت : « چه فرقی میکنه . بالاخره یه روز هم نوبت تو میشه و چه بخوای چه نخوای میندازنت بیرون . حالا چه عجله ای داری اول جوونی کشته بشی . این سرنوشت ماست . ما کرم به دنیا اومدیم و جامون زیر خاکه » . کرم قهوه‌ای پرسید : « من نمیدونم چرا باید کرم به دنیا بیام . من دلم میخواست یه پرنده باشم و بتونم تو آسمون پرواز کنم . » کرم پیر جواب داد : « این دیگه دست ما نیست . تو کار خدا که نمیشه دخالت کرد . » یکی از کرمهای مامور کنترل جمعیت از نزدیکهای سطح خاک سر رسید با صدای بلند گفت : « چه خبره اینجا رو گذاشتین تو سرتون . مگه اومدین مهمونی ؟‌» . اون یکی مامور گفت : « چه کارشون داری ؟‌ چند دقیقه دیگه معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد . بزار هر چی میخوان حرف بزنند. فقط یه کرم جوون اومده میخواد به زور از باغچه بره بیرون . هر چی بهش میگم نمیشه حرف به گوشش نمیره » مامور دومی گفت : « اِ ، مثل اینکه تنش بد جوری میخواره . اتفاقا صدای کلاغ به گوشم میخورد . بفرستیمش بیرون کلاغه باهاش یه خورده بازی کنه » . کرم قهوه‌ای گفت : « اونش با خودم . منو جای یکی از این پیرمردها بفرستین بیرون . اگه این کار را نکنید من دیگه تو باغچه کار نمی‌کنم . بعدش هم اعتصاب غذا میکنم تا بمیرم . یه کرم مرده به چه دردتون میخوره ؟ » کرم پیری که از ترس می‌لرزید به صدا در آمد و گفت : « راست میگه . چکارش دارین . حالا که خودش میخواد بره بیرون خب بزارین بره دیگه . به جاش بزارین من تو باغچه بمونم . من هنوزم میتونم براتون خاک شخم بزنم . » کرم مامور گفت : « خب دیگه ، زیاد وقت نداریم ، پیر و جوون به من ربطی نداره . من وظیفه دارم یه گروه دیگه ببرم بیرون . » کرم پیر نفس راحتی کشید و خوشحال شد . به کرم قهوه‌ای گفت : « خدا خیرت بده جوون . من اصلا آمادگی نداشتم برم بیرون . من کلی آرزو دارم . » کرم مامور داد زد : « بسه دیگه . قربون صدقه همدیگه نرین . دنبال من راه بیفتین . » چند تا کرم پیر به همراه کرم قهوه‌ای دنبال مامور تنظیم جمعیت راه افتادند . مامور دوم هم از پشت آنها راه افتاد . ماموری که جلو راه میرفت شروع کرد به حرف زدن : « چند متری باغچه یه جوب آب هست که خوشبختانه به خاطر بارون دیشب توش آب در حال جریانه . تا اونجائی که میتونید سریع برین به طرف جوب آب و خودتون رو بندازین توی جوب . اونجا تقریبا در امانید و جریان آب شما را با خودش میبره . هیچ پرنده‌ای هم نمیتونه شما را از توی جوب بگیره . شاید شانس بیارین و سر از یه باغچه دیگه در بیارین یا به دشتی جنگلی جائی برسین و یه زندگی جدید را شروع کنید . » کرم قهوه‌ای رو کرد به یکی از کرم‌های پیر و پرسید : « اگه یه پرنده بخواد بخوردت ، کلاغ را ترجیح میدی یا گنجشک را ؟ » کرم پیر جواب داد : « کلاغ بهتره . منقار بزرگی داره و درسته میفرستت توی معده‌اش . اونجا هم مثل زیر خاک تاریک و مرطوبه و یه مدتی زنده میمونی . ولی گنجشک منقار ریزی داره و نمیتونه یه هو بخوردت . چند تا نوک میزنه و زخمیت میکنه . بعد اگه احساس خطر نکنه همونجا میخورتت ولی اگر از چیزی بترسه که معمولا می‌ترسه بلندت میکنه میبرتت بالای یه درخت و اونجا کارتو می‌سازه . ولی قبل از خوردنت حسابی زجر کشت می‌کنه . » دیگه رسیده بودند روی سطح خاک . مامور کنترل باهاشون خداحافظی کرد و برگشت پائین . اونی که از بقیه مسن تر بود رهبری گروه را به عهده گرفت . هوا کاملا روشن شده بود اما هنوز ابری و بارانی بود . رهبر گروه رو کرد به بقیه و گفت : « مواظب باشید تو گودال‌های آب نیفتید . توی آب اصلا نمیشه حرکت کرد و زمین‌گیر میشین . اگه همین مسیر را بگیریم و بریم می‌رسیم به جوب آب . فعلا نه از آفتاب خبری است نه از مورچه‌ها . دنبال من راه بیفتید . » همگی شروع به حرکت کردند . روی آسفالت پیاده رو حرکت می‌کردند . یکی از پیرمردها توصیه کرد که از هم فاصله بگیرن تا شانس زنده موندنشون بیشتر بشه . کمی از همدیگه دور شدند . ناگهان صدای ناله یکی از پیرمردها از پشت سر بلند شد . یکی از عابرین سر به هوا پاشو گذاشته بود روی کمرش . نصف بدنش چسبیده بود روی زمین و دل و رودش ریخته بود بیرون و داشت با درد به خودش می‌لولید . سر و کله یک گنجشک پیدا شد . خوردن کرم له شده براش خیلی سخت نبود . بالای سرش نشست . اطراف را نگاه کرد و همونجا کلکشو کند . پیر مرد نزدیک کرم قهوه‌ای بهش گفت : « عجله کن . گنجشکه ما رو دیده و با یکی سیر نمی‌شده . الانه که بیاد دنبال ما » . کرم قهوه‌ای شدیدا به فکر فرو رفته بود . برگشت و به کرم پیر گفت : « تو برو . من سرشو گرم می‌کنم . فقط عجله کن . » کرم پیر فریاد زد : « احمق نشو . اگه با هم فرار کنیم یکمون شانس بیشتری برای زنده موندن داره . » کرم قهوه‌ای در جوابش گفت : « من میمونم . تو برو ، اون اول میاد سراغ من . تو این مدت سعی کن خودتو به جوب برسونی . » هنوز آخرین کلمه از دهانش خارج نشده بود که سوزش شدیدی تو کمرش احساس کرد . بالاخره اومد سراغش . چون تازه یکی خورده بود عجله‌ای نداشت که با همون سرعت این یکی را هم بخوره . کرم قوه‌ای هنوز سوزش کمرش خوب نشده بود که گنجشکه یه نوک دیگه به کمرش زد تا خیالش راحت بشه . خدا خدا می‌کرد که اونجا روی آسفالت پیاده‌رو نخورتش . گرچه ریسک کرده بود ولی تنها به این دلیل که آخرین لحضات عمرش را همراه گنجشک به پرواز در بیاد و به بالای یک درخت بره خودشو به دام اون انداخته بود . دردش از یادش رفت و تمام فکر و ذکرش به حرکات گنجشک بود . گنجشک اومد بالا سرش که با چند تا نوک دیگه از پا درش بیاره و بخورتش که یه عابر با عجله به سمت اونها اومد . گنجشک ترسو کرم قهوه‌ای را به دهان گرفت و از زمین بلند شد . این قشنگترین لحظه عمرش بود . علی‌رغم دردی که تو کمرش حس می‌کرد و سرگیجه‌ای که داشت اما یک لحظه هم برای تماشا کردن از دست نداد . از اون بالا باغچه و باقی کرم‌ها را در حال فرار دید که خیلی کوچیک به نظر می‌رسیدند . حتی عابرهای پیاده دیگه غول پیکر به نظر نمی‌رسیدند . انگار کرم قهوه‌ای بود که تو اون لحظه کوتاه و تاریخی تبدیل به یک غول شده بود و همه را از اون بالا نگاه می‌کرد . اصلا یادش رفت که تا چند لحظه دیگه قراره عمرش به پایان برسه . گنجشک روی شاخه یکی از درختها نشست . همونجائی که کرم‌قهوه‌ای دلش میخواست تمام عمرش را راه بره ولی یه روزی بهش برسه تا از اونجا آسمون و زمین رو تماشا کنه . آخرین نمائی که قبل از ضربه‌های نوک گنجشک تماشا کرد آسمان بود . گرچه هوا ابری بود ولی بارون دیگه قطع شده بود و از لای لکه‌های سفید ابر می‌شد آبی آسمان را دید . لذت دیدن رنگ آبی خیلی طول نکشید . گنجشک گرسنه با چند نوک پیاپی اونرو به شکمش فرستاد .

علیرضا بیاتی
فروردین 1382