کبری که سابقا دانشجوی رشته تئاتر بوده ولی به خاطر ازدواج ناخواسته‌اش ترک تحصیل کرده در سالن تمرین تئاتر در کنار یکی از دوستانش نشسته و تمرین را تماشا می‌کند و راجع به زندگی‌اش با دوستش صحبت می‌کند. اکبر، شوهر کبری که حدود ده سال از او بزرگتراست و چاق و پولدار است، در دفتر کار خود در حال گفتگوی تلفنی با دوستش است و به او می‌گوید که هنوز بچه دار نشده ولی اگر زنش نتواند بچه‌دار شود باید به فکر تجدید فراش باشد ولی هنوز زود است.

اکبر به موبایل کبری زنگ می‌زند و می‌گوید زودتر به خانه برگردد چون باید به عیادت یکی از پیرزن‌های فامیل که حالش زیاد خوب نیست بروند. آنها به خانه پیرزن که بسیار ثروتمند است می‌روند. در آنجا پیرزن در حضور سایر میهمانان به آنها می‌گوید که حالش زیاد خوب نیست و فرصت زیادی برای زنده ماندن ندارد و آرزویش دیدن بچه آندو می‌باشد. پیرزن می‌گوید اگر آنها قبل از مرگ وی بچه‌دار شوند، حتی اگر به دنیا آمدن بچه را نبیند و فقط حامله شدن کبری را ببیند،  مقدار زیادی از ثروت خود را به بچه و پدر و مادر وی می‌بخشد. هنگام بازگشت، کبری دائم در حال تفکر است و حواسش به اکبر نیست. به خانه که می‌رسند اکبر به کبری می‌گوید: " وقتش رسیده که بچه‌دار بشیم. دیگه نمیتونی بهانه بیاری چون پای کلی پول درمیونه ". کبری به اکبر می‌گوید که موضوعی هست که تا به حال به او نگفته و آن اینست که کبری خیلی وقت است که از بچه دار شدن جلوگیری نکرده ولی آنها بچه‌دار نشده‌اند. این موضوع باعث دلهره در اکبر می‌شود. آنها تصمیم می‌گیرند به زودی به یک پزشک متخصص نازائی مراجعه کنند.

کبری با یکی از دوستانش تماس می‌گیرد و به او می‌گوید چند تا از بچه‌های تئاتر را دور هم جمع کند و توضیح می‌دهد که یک نمایشنامه نوشته که می‌خواهد آنرا بر روی صحنه ببرد. چند روز بعد کبری به اکبر می‌گوید که یک دکتر خوب پیدا کرده که بهتر است برای معاینه پیش او بروند. آنها به پزشک که یک زن است مراجعه می‌کنند و پزشک پس از کمی پرسش و پاسخ برای هر دوی آنها آزمایش می‌نویسد. آنها آزمایشها را انجام می‌دهند و برای نتیجه به پزشک مراجعه می‌کنند و پزشک به آنها می‌گوید که مشکل نازائی آنها از اکبر است و کبری هیچ مشکلی در این زمینه ندارد. و می‌گوید مشکل اکبر یک مشکل نادر است و راه حلی ندارد. اکبر به خاطر از دست دادن ثروت باد آورده به شدت ناراحت است. کبری به او پیشنهاد می‌دهد که مخفیانه از هم جدا شوند و او با فرد دیگری ازدواج موقت داشته باشد و به محض اینکه باردار شد از او جدا شده و ارثیه را تصاحب کنند. اکبر ابتدا مخالفت می‌کند ولی بزودی نرم شده و این پیشنهاد را می‌پذیرد.

آنها از طریق آگهی  استخدام برای چند شغل مختلف در شرکت اکبر تلاش می‌کنند فردی با ظاهر مشابه اکبر را که مناسب ازدواج موقت کبری باشد پیدا کنند. کبری به اکبر می‌گوید باید یک آپارتمان با تمام امکانات زندگی و یک ماشین برای او بگیرد  تا بتواند دور از چشم دیگران نقشه خودشان را عملی کنند. البته کبری شرط می‌کند که حتی اکبر هم نباید از آدرس این خانه مطلع باشد. پس از انتخاب یک فرد شبیه اکبر که مناسب ازدواج موقت تشخیص داده می‌شود، اکبر و کبری برای طلاق به محضر می‌روند و از یکدیگر جدا می‌شوند. کبری با در دست داشتن گواهی آزمایشگاه مبنی بر اینکه باردار نیست می‌تواند دوباره ازدواج کند. کبری با سعید که یکی از دوستان دوران دانشگاهش است و به یکدیگر علاقه‌مند بودند تماس می‌گیرد و با او قرار می‌گذارد و از او می‌خواهد از فرصتی که پیش آمده استفاده کنند و با یکدگیر ازدواج کنند. سعید ابتدا مخالف است ولی با اصرار کبری می‌پذیرد و آنها بعد از ازدواج زندگی جدید خود را در آپارتمان جدید کبری آغاز می‌کنند.

اکبر یک خط جدید تلفن برای خانه می‌خرد و به همه می‌گوید که چون از خط قبلی برای کار استفاده می‌کند هر کس با کبری کار دارد با این خط تماس بگیرد و این خط را به شماره تلفن کبری در آپارتمان جدیدش دایورت می‌کند تا کسی به نبودن کبری در خانه شک نکند.

اکبر به کبری می‌گوید حالا که موقتا از او جدا شده و صاحب همسر جدید شده او هم باید یک همسر موقت جدید داشته باشد. و کبری می‌پذیرد که تا زمان بازگشتش به خانه اکبر همسر موقت داشته باشد. اکبر با خوشحالی از این موضوع دوباره آگهی استخدامی در روزنامه چاپ می‌کند و با کمک کبری دو زن بیوه و جوان را شناسائی کرده و به عنوان کارمند استخدام میکند و هر دو را صیغه کرده و به نوبت هرچند وقت یک بار آنها را به خانه می‌برد.

بالاخره پس از گذشت چند ماه از این ماجرا کبری از همسر جدیدش باردار می‌شود. پیرزن ثروتمند که به دکترها و آزمایشگاه‌ها باور ندارد تا شکم بالا آمده کبری را نبیند و لمس نکند باردار بودن او را باور نمی‌کند. پس از آن مقدار قابل توجهی پول به کبری و اکبر و فرزند آنها می‌رسد که پس از به دنیا آمدن به حسابی که متعلق به اوست و فقط کبری حق برداشت از آن را دارد واریز می‌شود. کبری به اکبر می‌گوید که تا بچه به دنیا نیاید او حق طلاق از همسرش را ندارد و به این زودی نمی‌تواند دوباره با او ازدواج کند. یک شب که اکبر با یکی از همسرهای صیغه‌ای‌اش است همسرش به او می‌گوید که قرص جلوگیری از بارداری‌اش تمام شده و نمی‌تواند با اکبر باشد ولی اکبر که طاقت دوری او را ندارد به او می‌گوید که عقیم است و نگران نباشد.

پس از چند ماه همان زن باردار می‌شود و اکبر را بازخواست می‌کند که چرا به او دروغ گفته ولی اکبر اصرار دارد که دروغ نگفته و کلی آزمایش و دکتر در این رابطه رفته است. زن صیغه‌ای می‌گوید که این حرفها حالیش نیست و از اکبر بچه‌دار شده. اکبر که خود نیز مشکوک شده به همان دکتری که با کبری به وی مراجعه کرده بودن می‌رود ولی با تعجب متوجه می‌شود که فرد دیگری آنجا مشغول کار است و به اکبر می‌گوید چند وقت پیش یک تیم فیلمسازی یک روز مطبش را اجاره کرده بودند که فیلم بسازند. اکبر با مراجعه به یک دکتر دیگر و انجام آزمایش متوجه می‌شود که هیچ وقت عقیم نبوده است و از اینکه کبری سرش را کلاه گذاشته به شدت عصبانی می‌شود. اکبر با کبری تماس می‌گیرد و موضوع را از کبری پرس و جو می‌کند و از او می‌خواهد که بلافاصله به دیدنش بیاید. کبری علیرغم میل اکبر در یک پارک با او قرار می‌گذارد. اکبر سر ساعت مقرر به پارک می‌رود. کبری نیز در پارک است و از دور با یک دوربین شکاری او را زیر نظر دارد با موبایل با اکبر تماس می‌گیرد و به او می‌گوید که قصد ندارد از نزدیک او را ببیند. اکبر راجع به عقیم نبودنش از کبری سوال می‌کند و کبری در حالیکه واکنش‌های اکبر را با دوربین خود زیر نظر دارد تمام ماجرا را به او توضیح می‌دهد. کبری به اکبر می‌گوید که از همان شب که از خانه پیرزن ثروتمند بیرون آمده‌اند این فکر به ذهنش رسیده و با کمک دوستانش که همگی بازیگر تئاتر هستند صحنه‌پردازیهای مطب دکتر را درست کرده‌اند. در ضمن توضیح می‌دهد که با مرد چاقی که شبیه اکبر بوده ازدواج نکرده و با پسر مورد علاقه خود ازدواج کرده و پدر بچه‌اش هم اوست. کبری به اکبر می‌گوید که دستش به هیچ جا بند نیست و بی‌خودی تقلا نکند فقط دنبال یک داستان خوب برای توضیح به خانواده‌اش برای طلاق باشد. کبری با اکبر خداحافظی می‌کند و به ماشینی که سعید در آن منتظرش نشسته رفته و در شلوغی شهر گم می‌شوند.