صدای پچ پچ همه اطاق را پر کرده بود. چه غریبه و چه آشنا همه داشتند با نفر بغل دستییشان حرف میزدند. چند تا روزنامه و مجله روی میزها ولو بودند ولی انگار سالها کسی آنها را ورق نزده بود. خانم منشی به محض اینکه سرش خلوت میشد و کاری نداشت به یکی از دوستانش تلفن میزد و شروع میکرد با او صحبت کردن. غیر از یک نفر که دائم مشغول چشم چرانی بود، بقیه خانم بودند. از دختر هجده ساله گرفته تا زن چهل، پنجاه ساله میان آنها دیده میشد. و بلا استثناء همه آرایش داشتند. حتی آن چشم چران هم کمی با ابروهایش ور رفته بود و کلی ژل روی سرش خالی کرده بود. غیر از آرایش و دائم حرف زدن یک وجه مشترک دیگر هم بین آنها وجود داشت، یا دارای بینی‌های بزرگ و بد قواره بودند یا بینی عمل شده و چسب خوره یا باندپیچی شده داشتند. اما بین خانمها یک نفر بود که از این قاعده مستثنی بود. دختری نسبتا جوان و نسبتا زشت. پوست صورتش بعد از سالها جوش زدن مثل سطح کره ماه پر از پستی و بلندی شده بود و تقریبا رو به سرخی میزد. با اینکه به تازگی اصلاح و ابرو کرده بود ولی سبیل کم موئی پشت لبش دیده میشد. بینی‌اش بر خلاف بقیه نه باند پیچی شده بود و نه بزرگ. یک بینی متوسط که قسمت بالایی‌اش به اندازه کافی گود و منحنی بود. ولی رد پای یک عمل جراحی در نقاط مختلف آن مشخص بود. بزرگی نامتقارن نوک بینی و آثار شکستگی بین ابروها در اولین نگاه تو چشم میزد و با کمی دقت سایر نشانه‌های این عمل جراحی نیز پدیدار میشد. هر چند دقیقه یک بار ناخن به دندان میگرفت. تو دلش با خودش داشت حرف میزد و اگر کسی دقت میکرد میتوانست این موضوع را از حرکت چشمها و ابروهایش که مدام بالا و پائین میرفتند متوجه شود. قوز کرده بود و منتظر نوبتش نشسته بود. درب اطاق دکتر باز شد و یک زن میانسال چادری به همراه دختری جوان که هر دو بینی نوک تیز عقابی بلندی داشتند بیرون آمدند و خانم منشی به دختر قوز کرده یادآوری کرد که نوبت اوست.
آقای دکتر با چهره‌ای آرام و تبسم دائمی منتظر بیمار بعدی نشسته بود. بیمار سابق خود را به خاطر داشت ولی هرگز نام او را به ذهن نسپرده بود. تبسم دائمی خود را کمی غلیظتر کرد و با سر تکان دادن دختر را به داخل دعوت کرد. گاها پیش می‌آمد کسانی که بینی‌یشان را عمل کرده بود و از کار او راضی بودند با دسته گل یا شیرینی به دیدنش میآمدند و از او تشکر میکردند و یا برای عمل بعدی مشاوره میگرفتند ولی چهره مضطرب و عصبی دختر، بدون گل و جعبه شیرینی حکایت از داستانی دیگر داشت. دکتر با همان لحن آرام شروع به معاینه شفاهی دختر کرد.
_ حالتون چطوره ؟ بفرمائید خواهش میکنم.
به محض اینکه دختر روی صندلی جا گرفت دکتر پرسید: " مشکلتون چیه ؟ ".
دختر با همان اضطراب و قوز قبلی بعد از اینکه آب دهانش را قورت داد رو به دکتر کرد و گفت: " آقای دکتر من میخواستم دماغمو دوباره عمل کنم." دکتر کمی از تبسم دائمی‌اش کم کرد و پرسید: " چطور مگه، از اندازهاش راضی نیستید ". دختر تصمیم گرفت همه چیز را برای دکتر تعریف کند و شروع کرد به صحبت کردن: " میدونید آقای دکتر، من از عملی که کردم راضی‌ام و مشکلی هم ندارم، منتها میخواستم اگه بشه دماغمو دوباره به حالت اولش برگدونید. همونطوری که اولش بود ". بعد نگران و با چهره‌ای شبیه یک علامت سوال منتظر واکنش دکتر نشست. آقای دکتر که دیگر از تبسم دائمی در صورتش خبری نبود با صدایی کمی بلندتر از قبل پرسید: " دارید با من شوخی میکنید یا اینکه سر به سر من میزارید ؟ ". دختر با نگرانی و اضطراب قبلی‌اش که در حال بیشتر شدن بود جواب داد: " نه به خدا آقای دکتر ، من ... ، " دکتر صدایش را قطع کرد و پرسید: " پس لطفا بیشتر توضیح بدین. این اولین باره که کسی چنین تقاضائی از من داره ". دختر شروع کرد به توضیح دادن: " ببینید آقای دکتر، من قبلا دماغ خیلی گنده‌ای داشتم. از همون موقعی که بچه بودم این موضوع منو اذیت میکرد. دوستام، بچه‌های فامیل، تو مدرسه، دبیرستان، همیشه مورد تمسخر همه بودم. نمیدونم کی برای اولین بار به من گفت خردماغ ولی این اسم برای همیشه رو من موند. هر وقت هر کس میخواست اذیتم کنه یا حرصمو در بیاره بهم میگفت خردماغ. خیلی سال پیش بود که تصمیم گرفتم دماغمو عمل کنم. خانواده‌ام تو شرایطی نبودن که بتونن کمکم کنن. من بعد از دبیرستان رفتم سر کار تا پول عملم را خودم در بیارم. همه جور کار کردم. خیاطی، ماشین نویسی، فروشندگی، الان هم یه جا دارم کار تایپی میکنم. از این همه سال کار کردن، غیر از پول تو جیبی و خرج رخت و لباسم یه خط موبایل برام مونده با یه دماغ عمل کرده. خط موبایلم نمیدونم چه مرگشه یا همش در دسترس نیست یا اینکه همیشه شماره اشتباه روش میفته. حالا اون به جهنم. بعد از این همه سال که دماغم را عمل کردم فکر کردم به آرزوم رسیدم. اما مشکلم حل نشد. فامیل و بچه‌های محله‌مون که از قبل میدونستند که من دماغ بزرگی داشتم باز هم مسخرهام میکردند. بارها تو محل میشنیدم که زنها زیر گوش همدیگه زمزمه میکردند این همون خردماغه ها ، دماغشو عمل کرده. چندتا «وا» و « خاک عالم » به همدیگه میگفتند و میزدند زیر خنده. افراد غریبه‌ای هم که منو از قبل نمیشناختند، تو اتوبوس یا جاهای دیگه وقتی سر صحبت باز میشد اولین سوالی که از من میکنن اینه که « بینیتونو عمل کردین ؟ ». من هم کارم شده یا حرص خوردن از دست فامیلها و دوستام یا جواب سوال مردم رو دادن. « کِی عمل کردی؟ چند عمل کردی؟ کجا عمل کردی؟ کی عملت کرده؟ ». آقای دکتر دیگه خسته شدم. نخواستیم ، همون دماغ گنده که داشتم سگ شرف داره به این دماغ عملی که الان دارم. میخواستم دوباره برام مثل اولش کنید ".
آقای دکتر که با کنجکاوی و صبر و حوصله تمام داستان دختر را گوش داده بود نگاهی به ساعت روی میزش انداخت و گفت: " ببین خانم عزیز، کلا هر اتفاقی که منجر به تغییر در چهره یا اندام یک فرد میشه، چه عمدی باشه و چه غیر عمدی، تا یه مدتی ذهن اون فرد رو با خودش درگیر میکنه. و البته این طبیعیه. بعد از یک مدت برطرف میشه. این موضوع با توجه سابقه‌ای هم که از قبل داشتید برای شما کمی طولانیتره ولی بالاخره درست میشه. در هر صورت وظیفه من عمل بینی شما بوده که انجامش دادم ". دختر با دلهره پرسید: " یعنی آقای دکتر نمیشه دماغمو مثل اولش کنید ؟ ". دکتر جواب داد: " نه عزیزم، عمل بینی که آسون نیست، ما کلی از بینی شما را جدا کردیم و ریختیم دور. حالا از کجا همونها رو پیدا کنیم بذاریم سر جاش، پازل که نیست. ولی من میتون شما را به روانشناس بالینی معرفی کنم، براتون خیلی خوبه. البته یه خورده گرون تموم میشه. راستش من بیشتر از یک مدت معینی نمیتونم وقتم را به صحبت با شما اختصاص بدم، میدونید که، بقیه بیماران بیرون منتظرند ". دختر که بغض گلویش را گرفته بود و اشک در چشمهایش جمع شده بود در حالیکه خودش را برای بیرون رفتن آماده میکرد گفت: " این همه سال کار کردم پولشو دادم به شما برای عملم. حالا کلی پول هم بدم به روانشناس وانیلی که چی بشه؟ ". دکتر گفت: " بالینی نه وانیلی، مگه بستنیه ؟ ". دختر در حالیکه برای رفتن بلند شده بود و کیفش را روی دوشش میانداخت جواب داد: " حالا من کاری به بانیلی، مالینیش ندارم، دیگه پول ندارم خرج دماغم کنم ". بدون اینکه به آقای دکتر نگاه کند خداحافظی کرد و بغضش را تو گلو خفه کرد. وسط اطاق انتظار که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد. با یک اخم نگاهی به گوشی موبایلش کرد و جواب داد: " بله، بفرمائید، چی؟ خر دماغ اون پدر پدرسوختته ". و بعد از کمی مکث دوباره تو گوشی داد زد:" بی‌شرف " . بغضش ترکید و از مطب خارج شد و شروع کرد زار زار گریه کردن.

علیرضا بیاتی
خرداد ماه 1383