نذر

در یکی از مدرسه‌های تهران، زنگ فارسی، شاگردی که خواندنش خیلی بد بود از روی کتاب با کلی غلط به سختی روخوانی می‌کرد. خانم معلم هر از گاهی با صدای بلند غلط‌هایش را می‌گرفت و با نگاه تیزش سایرین را زیر نظر داشت. هنوز درس به انتها نرسیده بود که صدای گوشخراش زنگ تفریح به هوا برخاست. بچه‌ها بی‌درنگ سرشان را بالا گرفتند و به خانم معلم نگاه کردند. خانم معلم با بی‌حالی گفت: « بسه دیگه، بقیه‌اش باشه برای بعد. » و با همان بی‌حالی کیفش را برداشت و از در بیرون رفت. ناگهان در کلاس زلزله شد. بچه‌ها کتابهایشان را جمع کردند، آنهایی که خوردنی همراه داشتند آنرا برداشته و همگی به سمت درب کلاس هجوم بردند. یکی از شاگردها به اسم امیر با وسایل داخل کیفش ور می‌رفت ولی خوب معلوم بود که در حال وقت تلف کردن است تا کلاس کاملا خالی شود. وقتی به اندازه کافی مطمئن شد که کسی برنخواهد گشت یک کیف کوچک چهارگوش پارچه‌ای که یک ضلعش با زیپ دوخته شده بود را از کیفش بیرون آورد و زیپش را باز کرد. داخل آن تعدادی اسکناس و پول خرد بود. قصد داشت پولها را بشمارد که ناگهان ناظم دم در سبز شد و فریاد زد: « آهای غفاری، اینجا چه کار می‌کنی؟ مگه زنگ نخورده؟ » امیر بلافاصله زیپ کیف را بست و جواب داد: « آقا داشتیم کیف پولمونو برمی‎داشتیم » ناظم با همان صدای بلند گفت: « زود باش بردار من منتظر تو هستم » امیر کیف زیپ‌دار را داخل جیب روپوشش گذاشت و کیف مدرسه‌اش را انداخت زیر نیمکت و با ترس و لرز از جلوی ناظم رد شد و داخل راهرو شروع به دویدن کرد.
مدرسه کلا شش دستشویی داشت که اغلب برای همه بچه‌ها کم می‌آمد. امیر عادت نداشت در مدرسه دستشویی برود ولی آنروز ناگزیر گذرش به آنجا افتاد. صبح یواشکی کیف زیپ‌دار حاوی پس‌اندازش را با خودش به مدرسه آورده بود و نمی‌دانست چقدر پول داخلش است. در کلاس ماندن منتفی و پول شمردن داخل حیاط مدرسه هم غیرممکن بود بنابراین با دلهره داخل راهروی دستشویی‌های همیشه پر مدرسه شد. طبق معمول چند نفر آنجا منتظر ایستاده بودند. یکی از پسرها که دستش را جلوی خودش گرفته بود و این پا آن پا می‌کرد با صدای بلند گفت: « بجنب بابا، ریخت. چقدر اون تو می‌مونی؟ » یکی دیگر که جثه بزرگتری داشت با پا لگدی به در دستشویی کوبید و داد زد: « بیای بیرون کتکو خوردی » امیر که بینی‌اش را با دست گرفته بود و پشت یکی از درها انتظار می‌کشید بالاخره داخل شد. در را پشت سرش قفل کرد، زیپ کیفش را که در جیبش بود باز کرد و پولها را از داخل آن درآورده و به جیب دیگرش منتقل می‌کرد. با خودش یک تکه گچ از پای تخته آورده بود و روی در دستشویی که سالها رنگ نشده باقی مانده و حسابی زنگ زده بود شروع کرد به نوشتن رقم پولها. هر مقدار که می‌توانست ذهنی جمع می‌زد ولی وقتی زیاد می‌شد مقدار آنرا روی در، زیر همدیگر می‌نوشت. یکی از پشت در داد زد: « زود باش، داری چکار می‌کنی؟ » امیر بدون توجه به صدا جواب داد: « الان میام بیرون. » وقتی آخرین مقدار را روی در نوشت یک خط زیرش کشید و همه ارقام را جمع زد. بعد با دلخوری زیر لب گفت : « هزار تومن کم دارم » در دستشویی را باز کرد و بیرون رفت. شاگردی که پشت در منتظر بود نگاهی خیره به او کرد و سریع داخل دستشویی شد. در را که بست چشمش به نوشته‌های روی آن افتاد و گفت: « این دیگه چه دیوونه‌ای بود. تو توالت هم که میاد داره تمرین ریاضی حل میکنه » در حیاط مدرسه امیر به دنبال کسی می‌گشت که بتواند هزار تومان از او قرض بگیرد. یک دوست نسبتا صمیمی داشت به اسم رحمان که از خودش یک سال بزرگتر و بچه محله‌شان بود، اغلب با هم مدرسه می‌آمدند و به خانه برمی‌گشتند. ولی رحمان کمی شیطان بود و دائما سر به سر امیر می‌گذاشت و امیر که دوست نداشت از او پول قرض بگیرد به یکی از شاگردها به اسم آرش رجوع کرد. آرش هیچ وقت با خودش از خانه خوراکی نمی‌آورد و در هر دو زنگ تفریح از بوفه ساندویچ می‌خرید، از نظر امیر شاگردی پولدار به حساب می‌آمد. او را در حال راه رفتن و ساندویچ گاز زدن پیدا کرد و آرام به سمتش رفت. آرش ابتدا فکر کرد امیر می‌خواهد یک لقمه از ساندویچ‌اش را بگیرد ولی وقتی مطمئن شد چنین قصدی ندارد آرام دستش را به طرف او دراز کرد و با احتیاط پرسید:
« می‌خوری؟ » امیر در جواب گفت: « نه نمی‌خورم، یه کار دیگه باهات داشتم. امروز باید یه چیزی بخرم ولی یه خورده پول کم دارم. می‍خواستم بببینم میتونی هزار تومن به من قرض بدی؟ زود بهت پس میدم. » آرش همانطور که داشت ساندویچ گاز می‌زد پرسید: « خب چرا از بابا مامانت نمی‌گیری؟ » امیر که فهمید آرش پول قرض بده نیست با ناامیدی جواب داد: « از اونها گرفتم، همه پولهامو جمع کردم ولی الان هزار تومن کم دارم، اگه نداری عیب نداره از یکی دیگه می‌گیرم » امیر زیاد وقتش را کنار آرش تلف نکرد، زنگ تفریح در حال تمام شدن بود، خودش را قانع کرد که به سراغ رحمان برود. رحمان با چند نفر دیگر با یک تشتک نوشابه فوتبال بازی می‌کردند که امیر صدایش کرد. رحمان پس از شنیدن حرفهای امیر سریع پرسید: « واسه چی میخوای؟ » امیر با التماس جواب داد:« نمی‌تونم بهت بگم، خصوصیه » رحمان با بی‌رحمی خاص خودش گفت: « دارم، ولی تا نگی واسه چی میخوای بهت نمی‌دم » امیر به او قول داد که بعدا برایش توضیح دهد. رحمان که سعی می‌کرد نقش آدم بزرگها را بازی کند پرسید: « از کجا معلوم که بهم پس بدی، باید گرویی بزاری » امیر ته دلش خوشحال بود چون می‌دانست رحمان پول را به او می‌دهد و فقط مثل همیشه سر به سرش می‌گذارد ولی برای اطمینان کمی بیشتر چانه زد.
ـ « به خدا بهت پس میدم تو که خونه ما رو بلدی، در نمی‌رم. »
ـ « یه جامدادی نو داری، اونو گرو می‌گیرم، بهت قرض میدم. »
ـ « آخه اگه بابام بفهمه دعوام میکنه. »
ـ‌ « پس برو از یکی دیگه بگیر. »
ـ « باشه، قبول. »
زنگ آخر که خورد امیر و رحمان در مدرسه ماندند تا همه رفتند. قبل از اینکه سر و کله ناظم پیدا بشود مبادله انجام شد. امیر جامدادی جدیدش را خالی کرد و به رحمان داد، رحمان هم هزار تومان به او قرض داد. امیر با ترس گفت: « مواظب باش خرابش نکنی. »
ـ « حواسم هست، از اون خوباست، نه ؟ »
ـ « آره، بابام واسه تولدم خریده. »
رحمان دوست داشت طبق معمول همراه امیر به خانه برود ولی امیر گفت: « رحمان من امروز یه خورده کار دارم، تو تنها برو خونه » رحمان با شیطانی خاص خودش پرسید: « میشه منم باهات بیام. » امیر جواب داد: « نه نمیشه، باید تنها برم اما زود بر می‌گردم خونه. » رحمان زیاد اصرار نکرد و از امیر خداحافظی کرد و رفت ولی بعد از مدتی که امیر خیالش راحت شده بود که رحمان دنبالش راه نیفتاده از سمت دیگر خیابان او را تعقیب کرد تا بفهمد کجا میرود و قرار است چه کار ‌کند. بعد از مدتی امیر به یک ساندویچ فروشی رسید. با کمی تردید جلوی مغازه ایستاد و داخل شد. زیاد طول نکشید که با یک ساندویچ کاغذ پیچی شده و نوشابه بیرون آمد. رحمان با خودش گفت: « ای نامرد، از من پول قرض می‌گیری تنهائی ساندویچ بخوری » امیر به یک پسربچه واکسی که نزدیک مغازه ساندویچ فروشی لب جدول بیکار نشسته بود رسید. جلوی‌اش ایستاد و چند کلمه‌ای با هم گفتگو کردند، ساندویچ و نوشابه را به او داد و از آنجا دور شد. رحمان که کنجکاوی امانش را بریده بود خودش را سریع‌ به امیر رساند و یک پس گردنی به او زد و گفت: « گیرت انداختم، حالا دیگه تنها خوری می‌کنی، آره؟ » امیر که غافلگیر شده بود با دلخوری پرسید: « منو تعقیب می‌کردی دروغگو، تو گفتی میری خونه » رحمان جواب داد:
« من دروغگوام یا تو، چرا نگفتی می‌خوای ساندویچ بخری، ترسیدی یه گاز هم من ازش بخورم؟ »
ـ « نه خیر، من اصلا برای خودم نخریده بودم، برای اون پسره که واکس میزنه خریدم. »
ـ « برای چی این کارو کردی؟ »
ـ‌ « نمیتونم بهت بگم. »
ـ « حالا که نمیتونی بگی منم نمی‌تونم جامدادیتو پس بدم. »
ـ « قول میدی به کسی نگی؟ »
ـ « قول میدم، باور کن به کسی نمی‌گم .»
ـ « مامانم مریضه، بردنش بیمارستان، من هم نذر کرده بودم برای اینکه مامانم خوب بشه یه ساندویچ برای اون پسره که واکس میزنه بخرم. »
ـ « پول از کجا گیر اُوردی؟ »
ـ « پول تو جیبی جمع می‌کردم، خیلی وقت بود که برای خودم چیزی نمی‌خریدم. »
ـ « حالا چرا حتما امروز میخواستی این کار رو بکنی؟ »
ـ « آخه امروز مامانم و عمل می‌کنند، نمی‌خواستم دیر بشه. »
رحمان به امیر گفت: « یه دقیقه وایسا. » بعد در کیفش را باز کرد و جامدادی امیر را بیرون آورد و رو به او گفت:
« بیا بگیرش، هر وقت داشتی پولم و پس بده. » امیر با خوشحالی پرسید: « چرا نگهش نمی‌داری؟ » رحمان که از همیشه مهربانتر شده بود جواب داد: « لازمش ندارم، باشه پیش خودت. »
رحمان در کیفش را بست و با لبخندی بر صورت دستش را گردن امیر انداخت و با یکدیگر قدم زنان راهی خانه شدند.
/ 0 نظر / 24 بازدید