دست نزنید ، فروشی نیست (داستان ۵۵ کلمه‌ای)

فروغ که از دست اندازی و ماله کشیدن اجناس مذکّر شهر در کوی و برزن و راه و بیراه خسته شده بود، طاقتش طاق شد و روی پارچه‌ای زرد رنگ جمله دست نزنید فروشی نیست را گلدوزی کرد و آنرا پشت مانتوی خود دوخت بلکه از آزار ذکوری که به سمت او می‌آیند رهایی یابد.

/ 0 نظر / 31 بازدید