رذل و پست

روی پایش بند نبود. سه روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بود. به سختی وزن سبک خود را تحمل می‌کرد. نای قدم برداشتن نداشت . پوتینهای پاره‌اش که چند نمره از پایش بزرگتر بودند را روی زمین می‌کشید . گونی‌ای به چرکی لباسهای مندرس و پوست چروکیده‌اش بر دوش داشت. نزدیک کپه‌ زباله‌ای رسید و مثل کفتاری پیر و خسته بالای سرش مکث کرد. سرش گیج رفت، دستش را به تیر چراغ برق نزدیک خود گرفت تا به زمین نیفتد. با چشمان قی گرفته و بی‌خواب خود لابلای آشغال‌ها را کاوش ‌کرد بلکه چیز به درد بخوری که قابل خوردن باشد پیدا کند. تصمیم گرفت نشسته به کارش ادامه دهد ولی لرزشی شدید در پاهایش او را از این کار منصرف کرد. احساس کرد اگر روی زمین بنشیند دیگر توان از جا برخاستن ندارد و همانجا کنار زباله‌ها از گرسنگی جان خواهد داد. از پیدا کردن غذا از لابلای زباله‌ها منصرف شد و به راهش ادامه داد. اهل گدائی نبود. قبلا چند بار آنرا تجربه کرده بود ولی با سر و وضعی که داشت کسی دلش به حال او نمی‌سوخت و خوب می‌دانست که وقت تلف کردن است. زیاد از زباله‌ها دور نشده بود که چشمانش سیاهی رفت. طی سالیان طولانی زندگی در خیابان یاد گرفته بود که راه رفتن از کنار دیوار امنتر از جاهای دیگر است. کیسه نیمه خالی روی دوشش را رها کرد و هر دو دستش را به دیوار گرفت. رهگذران گاه و بی‌گاه در پیاده رو در حال رفت و آمد بودند. به ندرت کسی به او نگاه می‌کرد و هرگز اتفاق نیفتاده بود که کسی برود حال او را جویا شود یا بپرسد مشکلش چیست و آیا به کمک احتیاج دارد یا نه. او هم یاد گرفته بود که از کسی کمک نخواهد. تاری چشمانش که بهتر شد یادش افتاد که کیسه‌اش افتاده است. حتی برای نگاه کردن به آن برنگشت و تلو تلو خوران از کنار دیوار به راهش ادامه داد. از دور تصویر محو گدائی نشسته در کنار دیوار نظرش را جلب کرد. احساس ‌کرد اگر دستش را از دیوار رها کند تا از کنار آن گدا رد شود حتما به زمین خواهد خورد. قبلا در آرزوی دریافت کمک دیگران یک بار خودش را بی‌هوش وسط خیابان رها کرده بود ولی از کمک خبری نشده بود. آندفعه هم اگر یک گروه آسفالت‌کار سر نرسیده بودند احتمالا آخرین روز زندگی‌اش را همانجا روی زمین به پایان رسانده بود. در این افکار غوطه‌ور بود که متوجه شد مانع سر راهش مردی کور و چاق است. عینک دودی بزرگ و تیره‌ای به چشم داشت. یک کت قهوه‌ای کهنه تنش بود که در یک جیبش دسته‌ای فال حافظ و در جیب دیگرش مقداری نان لواش تا شده در یک کیسه قرار داشت. با هر دو دستش دسته‌ای از پاکت فال حافظ را محکم گرفته بود. تکه مقوائی جلویش بود و مقداری پول خرد و چند عدد اسکناس زیر سکه‌ها تلمبار شده بود. مرد ولگرد با چشمان نیمه بازش نگاهی به اطراف کرد، متوجه خلوتی آن اطراف شد و تصمیم خود را گرفت. می‌خواست پولها را از جلوی مرد کور بردارد و بگریزد. گرچه زیاد نبود ولی با همان مقدار کم می‌توانست یک کنسرو لوبیا و چند تا نان بخرد و مدتی دوام بیاورد. بعدش هم با جمع کردن کاغذ و پلاستیک بالاخره گلیمش را از آب بیرون می‌کشید. مهم آن لحظه بود که جنازه‌اش روی زمین پهن نشود. در این افکار بود که متوجه شد روبروی مرد کور رسیده. تمام توانش را جمع کرد، دولا شد و با خیال راحت به آرامی به جمع کردن اسکناسها مشغول شد. سومین اسکناس را برنداشته بود که مرد کور با دست قدرمتندش مچش را محکم گرفت. خشکش زده بود. نتوانست هیچ واکنشی نشان دهد. فرصتی برای فرار نبود. باورش نمی‌شد که آنقدر سریع و دقیق واکنش نشان دهد. مرد کور با دست دیگرش عینک دودی‌اش را بالا زد و با چشمان درشتش با عصبانیت به مرد ولگرد نگاه کرد. بعد از مکثی کوتاه به او گفت:
« خجالت نمی‌کشی از یک آدم کور دزدی می‌کنی مرتیکه ؟ خیلی باید رذل باشی که همچین کاری بتونی بکنی. » مرد ولگرد که هاج و واج مانده بود با تعجب جواب داد: « تو که کور نیستی. تو که از من دزدتری با این هیکل چاقت لم دادی گوشه خیابون از مردم پول مفت می‌گیری. گیریم که من آدم رذلی باشم ولی تو هم آدم پستی هستی که داری با دروغ از مردم پول می‌گیری. به هر کی رو زدم روشو ازم برگردوند. سه روزه هیچ چی نخوردم، دارم از گشنگی می‌میرم، چکار باید می‌کردم. » مرد فال فروش در حالیکه دست ولگرد را رها می‌کرد گفت: « خب مثل آدم ازم می‌خواستی خودم بهت می‌دادم. » ولگرد که روی زمین چمباتمه زده بود پوزخندی زد و جواب داد: « آره جون خودت، اونایی که چشم دارن، حال و روز منو می‌بینن یه تف کف دست من ننداختند، تو که دیگه مثلا کور هم بودی، تا قیامت هم که برات روضه می‌خوندم یه قطره اشک از چشمای کورت در نمیومد. » فال فروش که دلش برای ولگرد سوخته بود گفت: « حالا فکر کردی من خیلی خوشبختم؟ تا حالا دنبال کار نگشتم؟ دست گدائی جلو این و اون دراز نکردم. منم از این بدبختیها زیاد کشیدم. این مردم تا وقتی که بهشون راست بگی، ازشون خواهش کنی، محل سگ هم بهت نمی‌زارن. یا باید بهشون دروغ بگی تا چیزی رو باور کنن، یا ازشون دزدی کنی که حالیشون نشه از کجا خوردن، وگرنه کسی داوطلب نمیشه به بدبختهایی مثل من و تو کمک کنه، نه من پستم نه تو رذلی، رذل و پست اونایی هستند که بی‌تفاوت از کنار ما رد میشن و از خودشون سوال نمی‌کنن که گناه من و تو چیه که به این روز افتادیم... حالا اونطوری جلو من وا نرو. بیا بشین این طرف، من یه خورده خوراکی دارم، از فردا با هم کار می‌کنیم، منم خسته شدم از بس یه گوشه نشستم. وزنم زیاد شده، بد نیست یه مدت راه برم. » مرد ولگرد خودش را بغل دست مرد فال فروش رساند و کمی از نان و پنیر او را گرفت و شروع به خوردن کرد. از فردای آنروز مردم دیگر مرد چاق و کوری که کنار خیابان فال حافظ می‌فروخت را ندیدند. در عوض به دو مرد کور چاق و لاغر برخورد می‌کردند که در حال قدم زدن و فال فروختن بودند. مرد چاق پاکت فالها را نگه می‌داشت و عصای سفیدی را به زمین نوک می‌زد، مرد لاغر یک کاسه برای جمع‌آوری پول در دست داشت و با دست دیگرش بازوی همراه چاقش را گرفته بود و هر دو عینکهای دودی بزرگی به چشم داشتند.
/ 0 نظر / 21 بازدید